تبلیغات
من واقعی یک دختر چادری

من واقعی یک دختر چادری

عاشق سایه مخروطی شکلم شدم که هیچ نقصی بهش وارد نیست...

لیلای ما
بسم الله

دیروز ما چقدر بد بود...

گفتند یک اتوبوس چپ کرده، خب مثل همیشه تأسف خوردیم از وضعیت جاده‌ها و 

تکرار این حوادث و ...

ولی انگار این بار فرق می‌کرد. خواهرش گفت لیلا هم در این اتوبوس بوده و پدرو مادرش 

در راه کرج هستند برای پیدا کردن لیلا...

داشتیم دعا میکردیم که لیلای ما سالم باشد و مشکل خاصی پیش نیامده باشد

تا اینکه لیست اسامی کشته شدگان آمد...آخرین اسم؛

خانم ...

این که فامیلی لیلای ما بود!

ولی نه؛ همه مطمئن بودیم که به این خبرگزاری‌ها نمی‌شود اعتماد کرد.


ولی چند ساعت بعد در گروهمان خواندیم:"انا لله و انا الیه الراجعون"

بهت زده بودیم، مگر می‌شد؟

لیلا که سنی نداشت

از من شاید یک سال بزرگتر بود


همه از خاطراتشان با لیلا می‌گفتند و دل‌هایمان می‌سوخت...

همه از اینکه لیلا چقدر در مسیری که داشتند مؤثر بوده می‌گفتند...

من اما؛


خیلی به لیلا نزدیک نبودم؛ نه مثل بچه های بسیج و نه مثل هم اتاقی‌هایش...

ولی از آن ادم‌هایی بودم که همیشه مهمان اتاقشان در خوابگاه بودم و همانی که

لیلا سید خطابش می‎کرد.

شاید مثل خیلی‌ها هم نگویم که لیلا چقدر روی من کار فرهنگی کرد ولی حالا می‌بینم 

با رفتنش روی همه کار فرهنگی کرد

همه فهمیدیم که چقدر مرگ نزدیکمان هست و چقدر ما غافلیم...

همه شروع کردیم به حلالیت طلبیدن؛ یادمان افتاده بود که شاید دل کسی را شکسته باشیم.

همه ما یک چیزهایی را فهمیدیم


حالا لیلا از بین ما رفته  و ما هنوز خاطراتش را مرور می‌کنیم و هنوز آرزو می‌کنیم کاش 

همه این‌ها دروغ باشد و باز لیلا با ما بیاید جهادی و جنوب و مشهد...

برای ما روی منبر برود و اگر معده درد داشتیم و رفتیم اتاقش، برای ما چای نعناع دم کند...

شاید کمی دلمان لرزید و گفتیم که شاید یک ساعت دیگر من هم نباشم، حتی برای لحظه‌ای 

این را فهمیدیم ولی حیف که به قیمت رفتن لیلایمان بود...


خیلی‌ها آمدند و گفتند که از لیلا راضی هستند، کاش لیلا هم از ما راضی باشد...


برای شادی روح این بسیجی مخلص صلوات...




برچسب ها:بسیجی، لیلا،
[ یکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

در جهت احیای فمنیسم

بسم الله



اگر بخواهم بدبین نباشم و زود قضاوت نکنم، چند جمله می‌نویسم، ارتباط دادنش با خود 


جنابتان!



·        -فیلم شهرزاد، با کلی هزینه و جاذبه بصری، به شدت پر مخاطب، یک زن نه چندان معروف

      

       و محبوب که می‌شود قهرمان قصه؛ حالا این قهرمان قصه یک زن فعال اجتماعی ست، مدام 


       دارد از حقوق زنان دم می‌زند، مدام تلاش می‌کند خواهر خود را از زیر یوغ استکبار پدرش که 


      ما می‌گوییم ولایت پدر، بیرون بکشد، مدام دارد عقل کل بازی درمی‌اورد و این گوشه و کنارها 


      هم گاهی مادری می‌کند و همسری...



·      -بعد یک فیلم به تهیه کنندگی فک و فامیل امیر قطر با کارگردانی بزرگ مردی!!چون


       اصغر فرهادی و به بازیگری بازیگری محبوب و سرشناس می‌رود جشنواره کن که جایزه بگیرد 


       و اتفاقا هم می‌گیرد... این وسط چون خیلی شهاب حسینی و ترانه خانم باهم اخت 


       شده بودند و اصلا از اوجب واجبات است که یک زن حتما روی فرش قرمز راه برود، ترانه 

     

       خانم که قهرمان قصه شهرزاد هم بود می‌رود که لباس‌هایش را نشان مردم بدهد.



·      -یکهو همین ترانه خانم دستش را می‌برد که میکروفون را بردارد، یک تتو روی دستش


      نمایان می‌شود که مربوط به فمنیسم است، یک عده آمدند گفتند دروغکی ست و فتوشاپ که 


      البته هنوز جایی ندیدیم ترانه خانم ردش کند، یک عده ای هم شروع کردند به تحسین 


       فمنیستیته این زن...که در اصل تحلیل ما دروغکی یا راستکی بودن تتو تفاوتی ایجاد 


       نمی‌کند.


·       -بعد یکهو گروهی مثل دیده بان زنان هم که از بیخ و بن فمنیست است ولی از بس 

      

       این مکتب از چشم و چال همه افتاده، خودش هم نقدش می‌کند و کلا خیلی آدم‌های 


      زیادی نیستند که طرفداری از این مکتب بکنند، حالا شده طرفدار زنی فمنیست، توئیت‌های 


      قدیمی ترانه خانم که معلوم نیست چرا تا الان کسی حرفی درباره شان نزده را به نمایش 


      می‌گذارد می‌گوید همه فمنیسم را بد فهمیده‌اند و معنای اصیل آن را نمی‌دانند و شروع 

   

      می‌کند به ارائه معانی پربار مکتب مذکور!



·       -نیویورک تایمز هم که مثل همیشه نخود هر آشی‌ست گفته، ترانه خانم؛ ناتالی پورتمن 


        ایران است، همان زن بازیگر یهودیِ اسرائیلی الاصل!!



·        -یکی از متفکران فمنیسم، پروفسور اریک مسه بعد از بازگشت از ایران که برای شرکت در       

    

        اجتماعات مراکز پژوهشی زنان قم آمده بودند، نیز ابراز نگرانی کرده از اینکه جنبش 


     

        فمینیسم در جامعه مدنی و دانشگاه‌ها تضعیف شده است...



   خب همه این‌ها را که کنار هم می‌گذاریم می‌بینیم انگار می‌خواهند دوباره فمنیسم را 


   زنده کنند...


   چون فمنیسم خیلی خیلی از چشم افتاده بود و خیلی‌ از زنان و مردان از داشتن هرگونه 


   نسبتی با این مکتب برائت می‌جویند!! و کمتر کسی هست که با نام فمنیسم در حوزه زنان 

   

   وارد بحث شود، حتی اگر یک فمنیست واقعی باشد!




         یا حق...



برچسب ها:فمنیسم، ترانه علیدوستی، شهاب حسینی، جشنواره کن،
[ چهارشنبه 12 خرداد 1395 ] [ 11:07 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

سیاست زدگی
بسم الله


با توجه به درخواست مکرر خوانندگان مبنی بر ادامه فعالیت وبلاگ( از همین حرف‌هایی که

صدا و سیما موقع پخش فیلم‌های تکراری برای پر کردن چارت زمانی می‌زند)، تصمیم گرفتم
 
یک مطلبی بنویسم که عریضه خالی نباشد...و هم‌چنین جهت احیای وبلاگ!!

هِی گوشه و کنار ذهنمان را چپ و راست کردیم که ببینیم دغدغه این روزهایمان چیست...

دیدیم بعضی‌هایشان که راز مگوست و بعضی هایشان هم مطلب بشو نیست...


این وسط یاد دانشگاهمان افتادم

که حالا که از تک صدایی !!!!! دوره دکتر ما درآمده و همه هوارشان را انداختند رو سر
 
دانشجوها، هرروز یک تشکل با پیشوند نام اسلامی بیرون می‌آید که داعیه اسلام و انقلاب
 
و قانون اساسی‌اش گوش مجلسیان را هم کر کرده، ان‌وقت مطالبه اصلی و هدف از 

تشکیلشان رفع حصر است و آن وقت به قانون ساده پوشش دانشگاه هم التزامی ندارند...

کاری به این کارها ندارم، این‌ها که دانشجو هستند و دارند از جاهای انبوه تغذیه می‌شوند، 

من ماندم در کار این مسئولین!!


دانشجوهای ارزشی( از نظر من ارزشی یعنی بچه بسیجی‌های دانشگاه، هرکس می‌خواهد
 
خوشش بیاید، هرکس نمی‌خواهد نیاید)؛ داشتم می‌گفتم، دانشجوهای ارزشی و این یکی‌ها
 
را که نمی‌دانم اسمشان را چی بگذارم، انداختند به جان هم و خودشان دارند آن بالا 

هرکاری می‌خواهند می‌کنند!

یعنی اصلا روند مدیریتی جدید مملکتمان همین شده، که پایین‌ها را بنداز به جان هم که 

کاری به کار تو نداشته باشند و خودت آن بالا مهره‌های شطرنجت را در جهت اهدافت 

بازی بده...

و متأسف تر از آن هستم که چرا ما افتادیم در این بازی...؟!


هی بنده خدا آقا می‌گوید که نگذارید دانشگاه جولانگاه احزاب سیاسی شود...

ولی کو گوش شنوا؟؟!!!

مسئولین که از خدایشان است، بچه‌های آن‌وری که این حرف‌ها را نمی‌فهمند، بچه‌های 

ما هم که می‌فهمند، یهو وسط کار یادشان می‌رود...


آن‌وری ها هی تخریب و تهمت و تمسخر...این‌وری ها هم....نمی‌دانم راستش!!

شاید هم همین درست باشد

ولی مطالبه از مسئولین را گذاشتیم کنار و هی یقه همدیگر را می‌گیریم...

هر دو طیف...

درحالی که اولین تیرهای ما باید نشانه برود به سمت کله پوک بعضی از این 

مسئولین...!!


یا حق


برچسب ها:سیاست زدگی، دانشگاه علم و صنعت،
[ یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 ] [ 10:07 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

...
بسم الله



ذوق زدگان آدم‌های جالبی هستند؛ حتی نسبت به دلواپسان!!


فقط کاش ذوق مرگ نشوند!!


---------------------------------------------------------------------------


حمد و سپاس خدای را که رهبرمان در طول ولایت امام عصر، بالای

 سرمان است...



والسلام


[ سه شنبه 29 دی 1394 ] [ 06:49 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

با نام مستعار

بسم الله


کاش یکی از این‌هایی که ادعای تمدن‌شان گوش فلک را کر کرده آنجا بود.

شب اربعین بود، قرار بود ساعت 6 صبح برویم میدان امام حسین (ع)، خواب ماندیم، بدجور جا مانده بودیم. خودمان را رساندیم به میدان شهدا که از آن جا به جمع بپیوندیم، ولی بازهم دیر بود، دیگر داشت گریه‌ام می‌گرفت، غرفه‌ها داشتند جمع می‌شدند، باران هم می‌بارید و ما هم مبهوت بودیم از این همه جاماندگی...


از یکی از غرفه‌ها بهمان چای تعارف کردند، داشتیم رد می‌شدیم که یکی از غرفه‌ها پاکت نامه‌ای به سمتمان گرفت، من رد شدم، دوستم یکی از آن پاکت‌ها را گرفت، چقدر طراحی پاکت نامه آشنا بود، ذوق کردم و برگشتم تا من هم یکی دیگر بگیرم برای خودم، "Letter 4u" بود.


حالا انگار انرژی گرفته بودم، زیر باران بازش کردم تا برای بار چندم بخوانمش ولی باران نگذاشت، دیر رسیدیم ولی رسیدیم، حالا ماهم زائر پیاده روی اربعین شده بودیم...


دوستم سال قبل این موقع را در پیاده روی نجف تا کربلا بوده، کلی حرف داشت برای گفتن و من هم گوش شده بودم برای شنیدن؛


می‌گفت آنجا می‌توانستی تمدن واقعی را ببینی، همان جامعه مؤمنانه ایده‌المان که انگار همه دل‌ها یکی‌ست...
هیچکس طمع خوردن و پوشیدن و نشستن و جلو زدن نداشت، انگار آمده بودند برای از خود گذشتگی، مثلاً اگر در موکبی غذایی به کسی نمی‌رسید، نگران نبود و حرص نمی‌زد تا برود اول صف و ده‍‌ها نفر را زیر پا له کند، مطمئن بود چند قدم بعد روزیش خواهد رسید، هرچند کاش و ای کاش، ایمانمان به رزاقیت خداوند هم همینقدر بود.


می‌گفت با خانواده‌ای آشنا شده که یکی از آن‌ها تمام سال کار کرده و هردو خانواده را تأمین مالی کرده و آن یکی کار کرده تا بتواند در پیاده روی موکب داشته باشد و خادمی زائران را بکند.


می‌گفت در حرم یک پیرمرد سوار بر ویلچر را دیده با نوه 5 ساله‌اش که راهی پیاده‌روی شده بودند، هیچ کدام نه سواد داشتند و نه پول؛ ولی عشق و ایمانشان، کربلاییشان کرده بود.


می‌گفت و می‌گفت و من شاهد زنده این ماجرا بودم در پیاده روی حرم شاه عبدالعظیم حسنی...


یکهو یک موتوری ایستاد و یک آبمیوه یا شیر به کودکی که در اغوش مادرش گریان بود، داد، با لبخند؛ بدون اینکه نامی بپرسد و نشانی!!


همین‌طور داشتیم می‌رفتیم که پسرکی بیسگوئیت تعارفمان کرد، ما رد شدیم و تشکر کردیم، پسر کوچولوی دیگری با دلخوری آمد و گفت: نذار زائر دست خالی رد بشه...


پیرزن‌هایی را می‌دیدی که شاید به سختی راه می‌رفتند و هرچند قدم یکبار می‌ایستادند نا نفسی تازه کنند و دوباره ادامه دهند، خودشان را با پلاستیک پوشانده بودند، برای امان از باران...


مسیر پر بود از این صحنه‌ها که لابلای دود اسپند چشممان را نوازش می‌داد؛


باران بارید و بارید و زائران رفتند و رفتند


تا رسیدند


                     یک نماز دلچسب و یک زیارت مطلوب؛



در روز اربعین همه ماراشناختند

با نام مستعار "زیارت نرفته ها"

 


یا حق...



برچسب ها:پیاده روی اربعین، تمدن اسلامی،
[ شنبه 21 آذر 1394 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

زن
بسم الله

انگار همه چیز از قبل مشخص بود


 بی خود نبود که گفتی شرط عقدت، همراهی برادر است؛


شاید می‌دیدی امروز را...


بی خود نبود که کمرت خم شد؛


خب بچه‌های برادرت سایه سر می‌خواستند و کمر خمیده تو بود بام این سایه سرا، و آغوش گرمت 


تسلی خاطرشان.


بی خود نبود که رشیده نامیدنت و بی خود نبود که شدی عقیله بنی هاشم؛


برادرت از خطبه خوانی بر منبر سرنیزه‌ها فارغ شده و نوبت توست.


بی خود نبود که برادرزاده‌هایت حایل بودند میان پیکر رشیده‌ات و چشمان نامحرمان؛


و همین شاید بود دلیل طمع حرامیان.


بی خود نبود برادر بزرگت تو را "عالمة غیر معلمة و فهمة غیر مفهمة " نامید؛

واینگونه تو را آموخت که در بزم شراب و مستی حرامیان قامت راست کردی و هیبت زهرایی‌ات

را به رخشان کشیدی. که توانستی پرده برداری از گذشته ننگین امویان و پلیدی یزیدیان را بر رخسار 

هرزه‌شان بکوبی.

بی خود هم نبود که در خطبه خوانی مادرت، تو هم در مسجد بودی و زنانگی ال رسول ا... را دیدی؛

و بی خود نبود که این‌چنین پایه‌های کاخ بوالهوسان را لرزاندی؛

آخر معلم خوبی داشتی، هرچند فقط شش ساله‌ت بود و بعد از آن شدی راوی خطبه مادر. شاید خدا 

می‌خواست زیر سایه پدر و برادر خطبه خوانی را تمرین کنی.


برادرت که رفت انگار همه چیز آرام شد، خیال حرامیان راحت شده بود و بساط شرابشان برپا؛


غفلت است دیگر؛

غافل بودند و ناگهان خورشید عظمت علی وارت طلوع کرد و رویای خام و بساط عیششان را ازهم پاشید.


برخاستی و اهل کوفه را ندا دادی:


"که ای اهل کوفه

ای خدعه گرها

که تظاهر به دنباله روی اسلام کردید و در امتحان اینجور پاپس کشیدید.

و در فتنه اینجور کوری از خود نشان دادید!!"


به طمع زری و از ترس جانی...


این بار بازار کوفه بود و زینب و انگار علی بود بر منبر خلافت؛

علی برای امتش سخن میگفت و زینب برای نیزه داران کینه توز کوفه!!


و باز زینب بود و نماز شبش؛ 

درس بندگی‌اش


و آرامش نگاهش؛ 

درس ایمانش...



در پناه حق



برچسب ها:زن انقلابی، زن، حضرت زینب،
[ جمعه 8 آبان 1394 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

داخلیون

بسم الله


وظیفه ما نسبت به تولید ملی چیست؟

حمایت؟؟!!


این روزها مبتلا به خرید محصولات ایرانی شدیم، هر جا نمایندگی‌ محصولات ایرانی را میبینم، بدو بدو میرویم داخل، یک کمی که توضیحات آقای فروشنده را می‌شنویم، می‌فهمیم که در خیلی موارد، ما فقط مونتاژ کننده هستیم و مواد و قطعات از خارجه وارد می‌شود.

حداقل اینطور خیالمان راحت است که سودی که حاصل فروش است، همه‌اش عاید خارجکی‌ها نمی‌شود و سود بخش مونتاژ می‌رود تو جیب یک ایرانی.

حالا این ایرانی یا کارگر است، یا صاحب کارخانه!!

فروشندگان نمایندگی‌ها هم آدم‌های جالبی هستند که برای تبلیغ برند ایرانی اولین صحبت‌هایشان را منحصر میکنند به این که فلان قطعه‌اش از ایتالیا می‌آید و بهمان قطعه از آلمان و غیره و ذلک.

اصلا حرفی در این‌ها نیست که حتی باید از مونتاژکاری ایرانی هم حمایت کنیم. اولاً به دلیل حمایت از حقوق کارگر ایرانی و بهره مندی او، دوماً به دلیل ایجاد و تقویت انگیزه در به اصطلاح "تولیدکننگان ایرانی"!!

اما به قول یکی از همین فروشندگان یکی از نمایندگی‌های یک محصول معروف ایرانی؛ باید این رابطه دو طرفه باشد، و واقعاً باید دو طرفه باشد.

این که ما هر محصول ایرانی را بخریم، چون ایرانی‌ست، چون کارگر ایرانی آنجا زحمت می‌کشد، چون کارخانه دار و سرمایه دارش هموطنمان است؛

نه تنها به خودمان داریم توهین می‌کنیم بلکه داریم به آن تولیدکننده هم اهانت می‌کنیم، البته شاید خودش نفهمد و کیف هم کند، ولی داریم می‌گوییم مهم نیست تو کارت خوب است یا نه، ما می‌خریم تا از تو حمایت کنیم، حالا ما هی حمایت کنیم، بعد سرمایه گذار هی به تولید محصولات کم کیفیتش ادامه دهد، چون با همین میزان کیفیت فروش دارد خب، بعد هم هی درجا بزنیم و بزنند...

ولی انصاف هم خوب چیزی‌ست، بعضی از همین محصولات تولید داخل یا مونتاژ داخل، نسبت به بقیه یک سر و گردن بالاترند. بماند که بعضی از این تولیدکنندگان زحمت تقلید هم به خودشان نمی‌دهند، که یک ذره به ظاهر تولیدات خودشان برسند که من خریدار یک عمر چشمم دنبال فلان محصول خارجکی نباشد...

پس وظیفه ما فقط حمایت نیست، یعنی حمایت هست ها ولی نه صرفاً با خرید محصول ایرانی؛

گام بزرگ ما در این حمایت،  ایجاد حس رقابت در تولیدکنندگان است. یعنی چه؟ الان می‌گویم:

مثلاً فلان برند اجاق گاز نسبت به بقیه محصولات ایرانی بهتر است، حالا قیمتش هم کمی بالاتر(ناگفته نماند که نسبت به محصولات با برندهای خارجکی، قیمت‌های داخلی‌ها خیلی پایین‌تر است).، خب اگر روح جمعی برود به سراغ خرید یکی دو محصولی که از بقیه بهترند، آن تولید کننده محصول کم کیفیت باید برای ماندن در رقابت یک فکری بکند، باید به فکر افزایش کیفیت بیفتد وگرنه با ادامه روند خرید محصولات ایرانی به صورت رندوم، درجا خواهیم زد و همین جا خواهیم ماند. چون می‌بیند با همین کیفیت کم فروشی در حد بقیه محصولات دارد و نیازی به اصلاح نمی‌بیند.


و همه این‌ها مثل بقیه چیزها روح جمعی می‌طلبد، یعنی گرایش به خرید با کیفیتترین‌ها...

 

یا حق...

 



برچسب ها:تولید ملی، حمایت از تولید ملی، تولید داخلی، بازار رقابت محصولات داخلی،
[ شنبه 3 مرداد 1394 ] [ 02:50 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

جهان چون چشم و خال و خط و ابروست!

بسم الله


مدت‌هاست بدجوری فکرمان مشغول شده که خدا ما را برای چه آفریده؟!


از بخت خوبمان هم دختر شدیم و موجبات رحمت!!


و همین دختر بودن انگار کار را برایمان سخت‌تر کرده


شاید اگر از آن جنس خشن‌ها هم بودیم وضعیت همین بود.


 ما که نمی‌دانیم آن‌ها چند چندند و چه جوری تصمیم می‌گیرند...ولی انقدر همه به اضافه خود حقیر 


روی این وظیفه محوری برای یک زن حساس شدیم، که دیگر سرمان دارد سوت می‌کشد و یحتمل 


همین روزهاست سر به بیابان بگذاریم و خیال دنیایی را راحت کنیم.


خب مسئله مهمی‌ست...


خدا که بیخود ما را نیافریده و حتی بیخود ما را با این "مختصات" خاص نیافریده ...


حتماً و قطعاً دلیلی دارد.


این نظامی که خدا آفریده و ما را در یک بخشش با این مختصات گذاشته، یک هدفی را دنبال 


می‌کند، و در یک سیستم، آنچه که باعث حصول توفیق در هدف مورد نظر می‌شود، این است که 


هر جزء در جایی که باید قرار بگیرد و وظیفه‌اش را در همان‌جا انجام دهد.


حالا فکر کنید یک تعداد خوبی از ماها کاری را انجام بدهیم که وظیفه‌مان نبوده و بدتر از آن کسی 


هم نبوده باشد که وظیفه ما را انجام دهد، اینطوری دیگر می‌شود نور علی نور...


یعنی با "قدرت" سیستم را زدیم به هم...و نباید هم انتظار داشته باشیم وعده سیستم به ما عملی 


شود...


وعده کمال؛


طبیعی‌ست!


حالا شانس آوردیم خداوند در قرآن وعده داده که زمین به مستضعفین می‌رسد و یک وعده 


حتمی‌ست، وگرنه اگر دست ما بود که زده بودیم این را هم داغان (ادبی لغت"داغون") کرده بودیم!


از این بحث که بگذریم، جداً مسئله، مسئله مهمی‌ست 


و این تشخیص وظیفه به قیمت همین یک بار زندگی ماست.


و باز هم میرسیم سر همان بحث همیشگی و آدم داغان کنِ "نقش زن" !!


و دعایی که سرور زنان عالم داشتند،( خودم جایی این دعا را نخواندم، حاج آقا پناهیان گفتند 


یک جایی ):


"خدایا به من فراغت بده، فرصت بده، به آنچه که تو مرا برای آن خلق کردی، بپردازم و من را به 


کارهایی که بناست خودت برای من انجام دهی و عهده دار آن امور هستی، مشغول نکن "


یعنی الان دلم می‌خواهد یک نفر که کاملاً! مورد اعتمادم است بیاید بگوید، فلانی وظیفه تو این 


است که من می‌گویم، بعد من هم بگویم سمعاً و طاعةً؛


هرچه که باشد.


تمام...


حالا هرکسی هم نه ها! مثلاً حضرت آقا...


هرچند خیلی‌ها خیلی جاها گفته‌اند، ولی یا تطبیق خیلی سخت است یا نفس ماست که این وسط‌ها 


دارد یک کارهایی می‌کند.


اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


یک نکته ناب:


رفع تحریم‌ها باید بدون هیچ فاصله‌ای در هنگام رسیدن به توافق انجام بگیرد.



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


این عکس مربوط به مراسم خواهر حضرت آقاست، تصویر به نظرم بامزه و جالب آمد؛



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


پ.ن1: تسلیت ایام


پ.ن2:سالی سرشار از خیر و برکت داشته باشید.


پ.ن3:سال و راهتان فاطمی...


پ.ن4:مطلب مهندسی جیز است را هم خیلی جدی نگیرید، مربوط به جوانی‌های ماست.




در پنا حق...


 



برچسب ها:نقش زن، وظیفه،
[ سه شنبه 4 فروردین 1394 ] [ 02:59 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

فاطمیه

بسم الله


محدثه است، یعنی با فرشتگان سخن می‌گوید...


این مقام معنوی و میدان وسیع و قله رفیع، در مقابل همه زن‌های آفرینش و عالم است.



اشکال کار ما گاهی نگاه کاریکاتوری ست به بعضی شخصیت‌ها، مثلا میاییم حضرت زهرا(س) را الگو معرفی کنیم.


یک زن منتقد سیاسی- اجتماعی؛


یعنی کلاً حضرت زهرا(س) از آن زمان که رفت برای خطبه خوانی مطرح است و موضوعیت می‌یابد، یک قسمت زندگی‌اش-


همان قسمت که دوست داریم و به کارمان می‌آید- را جدا می‌کنیم، بُلد می‌کنیم و بعدش هم تحلیل و تناسب با حال زمانه


تازه این بهترین حالتش است.


یادمان رفته که قبل از این‌ها، حضرت خود را از نابینا هم می‌پوشاند،


همسری‌ست که علی(ع) هنگام تشییع می‌فرماید از او راضی هستم،


طی 9 سال 4 فرزند پرورش می‌دهد، چه فرزندانی!


"ام ابیها" ست...


یک عبادتگر به معنای واقعی،


و از طرفی یک مجاهد غیور خستگی ناپذیر...یک استاد...


حالا این نگاه نصفه و نیمه‌مان بماند، در همین کاری‌هم که داریم انجام می‌دهیم گاهی بعضی نکات از دستمان درمی‌رود، مثلاً همین خطبه خواندن حضرت، ایشان نرفتند که مردانه سخن بگویند، ایشان نرفتند که مرد شهرشان باشند، ایشان نرفتند که ادای مردها را دربیاورند و برای اثبات توانایی‌هایشان مرد بشوند، اتفاقاً قبل از خطبه، کمی هم گریه کردند؛

زنانه‌ی زنانه؛

فاطمه خیلی قبل‌تر از این‌ها فاطمه شده بود، خیلی قبل‌تر از این‌ها فاطمه بوده، از همان روزی که متولد شد، از همان روز که در سختی‌ها همراه پدر بود، همان موقع که "ام ابیها" شد، همان موقع که ولی زمان را یاور شد و ...


فاطمه قبل از این‌ها هم فاطمه بوده؛


مظهر حیا...


عظمت زنانه‌اش نه در خطبه خوانیش، نه در ایستادگیش در دفاع از ولایت، نه در احقاق حقش، بلکه در درجه اول در فاطمه


 بودنش بوده، در بندگیش...



کلاً مُد این روزها همین بحث تعیین جایگاه زن است! و صد البته که خیلی هم مهم است.


"زن" را یک موجود جدا از جامعه و بشریت می‌کنیم و می‌خواهیم مطالعه‌اش کنیم، حالا بیاییم بگوییم اولویت این زن 


چیست؟


 وظیفه‌اش چیست؟ و این حرف‌ها


شاید اول باید بیاییم یک جامعه شیعی را ترسیم کنیم، یعنی با یک هویت مشخص، بعد بگوییم یک شیعه وظیفه‌اش چیست و 


بعد حالا یک زن شیعی با توجه به وییگی‌هایش باید چه کند؟ در راستای همان هدف اصلی...


برای حصول زندگی شیعی؛


بعد آن وقت یک مورد دیگر اینکه می‌خواهیم همان الگو را همانگونه که بوده پیاده کنیم، یعنی همان شکل خانواده،


 همان شکل جامعه و همان شکل وظیفه!


خب ابوابی در جامعه باز شده که نیاز دارد به حضور زن، حضور صحیح زن، طبق اولویت‌ها؛ یا حتی اینکه به زن کمک 


می‌کند در خیلی موارد؛


و از طرفی وظیفه زن در خانواده هم سنگین‌تر شده، شاید یک روزی بچه‌ها در خانواده تربیت می‌شدند ولی خب الان اینطور 


نیست،


 جامعه رسوخ کرده توی زندگی شخصی ما، بچه‌ها را جامعه دارد تربیت می‌کند، الان مادرها باید بیشترمواظب باشند حتی!



یا حق...




تسلیت ایام



[ شنبه 9 اسفند 1393 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

امتیاز کوچک بگیر، امتیاز بزرگ بده!
بسم الله


تنبلی در مدیریت، دیکتاتوری در سیاست، ذلت در دیپلماسی

همه این‌ها عناوینی هستند که استاد رحیم پورازغدی به عنوان راه آسان برای توسعه پوشالی ارائه دادند.

بی‌خود نیست که بعضی‌های انبوهی که از جای انبوهی هم تغذیه می‌کنند، می‌آیند و شاکی می‌شوند که چرا تریبون نماز جمعه، که همه قشری آدم را پذیراست، باید بیفتد دست ایشان!
به قول مریلا زارعی، مثل خاک است که باران خورده و کرم‌ها برای نجاتشان سر بیرون آوردند و خودی نشان دادند.

ایشان(استاد را عرض می‌کنم) انتقاد می‌کنند به آنانی که تنها راه برون رفت از مشکلات را در وابستگی به امپریالیزم غربی می‌دانند(برای کسانی که نمی‌دانند، امپریالیزم=توسعه، یک جورهایی استعمار برای توسعه خودشان!)، این‌ها که افتادند داخل برنامه‌ای که نظام سرمایه داری غربی از قبل کشیده تا ما را به وابستگی بکشاند، همین‌هایی که نه اقتصاد ملی و داخلی را می‌فهمند، نه چیزی از عزت می‌دانند، همین‌هایی که دارند مصرف زدگی غربی می‌کنند در حلقوم مردم خودمان،  تبلیغات و مدشان می‌شود الگوی تبلیغات ما!!

آن‌ها یک نقشه‌ای کشیدند، ما هم داریم نقشی که آن‌ها می‌خواهند را بازی می‌کنیم؛

به قول دکتر کوشکی، انگار همه دنیا آماده تعامل با ما هستند و ما تاحالا لفتش دادیم و دست دست کردیم(یعنی معطل کردیم، مؤدبانه‌اش)! که همین‌ها شد شعار انتخاباتی بعضی‌ها که حقوق‌دانند و از هم بیشتر می‌فهمند، باسواد و با شناسنامه‌اند، از جای معدودی‌هم تغذیه نمی‌کنند گویا، جاهای انبوه در اختیارشان هست خب!

اصلاً گیریم آمریکا خودش را کشت تا با تو بیاید پای معامله، و همین کشور دوست و همسایه و یار قدیمی حضرت امام(از فرمایشات جناب خاطره)! حتماً به فکر این است که تمام منافع ما را تأمین کند؛
نخیر آقا!!
این بندگان خدا هم بهره‌ای از خرد برده‌اند بالاخره، حداقل در زمینه اقتصادی؛
اول منافع خودشان را می‌بینند(که طبیعی هم هست)، و منافع این‌ها در تضعیف کشور مسلمانی که از لحاظ ایدئولوژی ابرقدرت است و بخشی از برنامه‌هایشان را به هم ریخته، نهفته است.
منفعت آن‌ها قطعاً و بدون شک ضرر ما را در پی دارد. مگر اینکه بیایید بگویید، این‌ها دلبسته چشم و ابروی کسی شدند؛ که بعید می‌دانم!

اصلاً همین است معنی "استعمار"؛
که به بهانه آبادانی، بیایی و بگیری و ببری و صاحب شوی.
که به بهانه آبادانی، تضعیف کنی.
که به همین بهانه آبادانی، مال خودت کنی.

استعمار شاخ و دم ندارد به خدا...


یا حق...


برچسب ها:استعمار، رحیم پورازغدی، دیپلماسی ذلت،
[ سه شنبه 7 بهمن 1393 ] [ 07:57 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

علم دینی...
بسم الله

داشتم یک نگاهی می‌انداختم به سیستم آموزشی کشورمان(نه به این معنا که سیستم آموزشی بقیه گل و بلبل است...)
که اولش پاک و بی آلایش واردش می‌شوی، از معلم و مادر و پدر حساب می‌بری، فحش بلد نیستی، کتک کاری نمی‌کنی، همه تلاشت را می‌کنی کاردستی‌هایت را خودت درست کنی، نیازی به تقلب نمی‌بینی‌ مقیدی سر موقع بروی مدرسه و هزار ملاحظه دیگر...

یک کم در این سیستم آموزشی که می‌مانی، بزرگتر که می‌شوی تازه بی ادب‌تر و گستاخ‌تر شدی، جلوی معلمت لم می‌دهی، اگر چیزی گفت حتماً سر یک موقعیتی جبران می‌کنی(از خط و خطوط انداختن روی ماشین معلم بگیر تا خط و نشان کشیدن سر کلاس)، بدون تقلب هم که امتحان دادن زشت است اصلاً، حتماً باید جواب معلم را بدهی تا حقش را بذاری کف دستش، مادرو پدر هم که کشک، آدم‌های نسل گذشته بی خبر از دنیا...

بازهم بزرگتر می‌شوی و همه آن بالایی‌ها شدت می‌گیرد، سیگاری هم که باید حتماً بشوی؛ به هرحال بزرگ شدی...سر کلاس که نمی‌روی، استاد را هیچی حساب نمی‌کنی که هیچ، هیچچچچی حسابش نمی‌کنی!

حالا اگر دوره‌های قبل از دانشگاه را هم مؤدبانه طی کرده باشی، وارد دانشگاه که بشوی دو تا حالت برایت پیش می‌آید(البته به غیر از حالت سوم که چیزی غیر از این دوتاست)، فرض کنیم یک آدم ارزشی می‌شوی و همینجوری هم می‌آیی دانشگاه، تعداد قابل توجهی جوری تغییر می‌کنند که بعد از دو سال اصلاً نمی‌توانی با گذشته‌شان تطابق دهی، خاصاً مباحث اعتقادی مد نظرم است...
بچه مذهبی می‌آید ولی اینکه چه اتفاقی می‌افتد و چه می‌شود، نمی‌دانم!! می‌شود یک آدم بی مذهب به همه چبز شبهه وارد کن(البته تکرار شبهات بعضی عنودان بدگوهرو حسودان تنگ نظر، وگرنه خودشان که بلد نیستند شبهه وارد کنند حتی!)
حالت دوم هم اینکه افراد مذهبی، مذهبی می‌مانند ولی از یک جایی به بعد به این نتیجه می‌رسند این علم، آن علمی نیست که دنبالش بودند، یعنی انگار نمی‌توانند وظیفه‌شان را در این حوزه انجام دهند، بعد هم فبلد تحصیلی و کاریشان را تغییر می‌دهند...

دارم به یک جمله از ایت الله جوادی آملی فکر میکنم که می‌فرمایند(نقل به مضمون):"علم اگر محصول عقل است و عقل نیز داخل در حریم دین است، محصول آن نیز – که علم است- داخل در حریم دین است؛ از آنجا که علم کشف و قرائت طبیعت و جهان را بر عهده دارد، و صدر و ساقه جهان فعل و صنع خداست؛ پس علم، لاجرم الهی و دین است."

پس اشکال کار کجاست؟
علم که نور است، باید مایه رشد شود، نه می‌تواند یک دغدغه مند دین را راضی کند، نه جلوی ورود به خیلی وادی‌ها را بگیرد...
یعنی علمی که ذاتاً می‌تواند دینی باشد، اینطور نیست، شاید تعریف اول از علم دینی، علم نافع باشد، شاید یک تعریف سطحی!! 
علمی که در خدمت یک جامعه اسلامی و شیعی قرار گیرد و موجبات استقلال و عزت و پیشرفت اینچنین مملکتی را فراهم کند ولی یک جای دیگر این عالم بزرگوار می‌فرمایند که "داشتن دانشگاه اسلامی منوط به داشتن علوم اسلامی است و این علوم زمانی فراهم می شود که اولاً علم رابه حریم هندسه معرفت دینی راه دهیم و چتر دین را بر سر آن بگسترانیم. ثانیاً طبیعت را خلقت ببنیم و میان طبیعت شناسی و الهیات وفاق و آشتی برقرار کنیم و از سیر افقی و فقط در مسیر علم دست برداریم و هرگونه فکر ناب، اندیشه سَرَه، عقل صِرف و رهاورد عالم صائب را موهبت الهی بدانیم که به انسان عطا کرده است."
فهمیدنش برای من که خیلی سخت است، یعنی همین علوم فنی و مهندسی، طب، علوم انسانی بیایند فعل خداوند را در آفرینش بررسی کنند و از این دیدگاه خدا را، وحدانیت را، معاد را و خیلی چیزهای دیگر را شاید؛ اثبات کنند.
اینطوری ست که این علوم هم می‌شود علم دین!؟

رهبرم:
"دانش‌اندوزی را با اندیشه‌ورزی و این هر دو را با پرهیزگاری و پاکدامنی بیامیزید؛ در این‌صورت هیچ اندوخته‌ای برای کشور با ثروت وجود جوانانی چون شما برابری نخواهد کرد."

خلاصه که اولاً می‌خواستم بگویم سیستم ما سیستم بی تربیتی‌ست به دلایلی که اول ذکر شد و دوماً سیستم غیر دینی‌ست، به دلایلی که دوم ذکر شد!! در واقع اگر دینی بود، لزوماً بی تربیتی نبود، همین که بگویم دینی نیست شاید کافی باشد، اول و دوم هم ندارد...
انقدر بعضی‌ها علم و دین را نفهمیدند که باید بشینی هزار بار بهشان بگویی که ما از نسل میمون نیستیم و در کل نسبتی با ایشان نداریم!
# برداشت‌های شخصی


 
پ.ن: جمله‌ای که از رهبری ذکر شده، بعداً اضافه شده، سر تاریخ و این جور مسائل فکر و خیالات نکنید!!

یا حق...



برچسب ها:علم دینی،
[ چهارشنبه 1 بهمن 1393 ] [ 01:19 ق.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

...
بسم الله

ینی آقا دیگه چه جوری باید بزنن تو دهن اینا تا به خودشون بیان...


همون آقای ظریف و نازکی که دیروز افاضه فرمودن نظر رهبری به عنوان یه نظر فرا جناحی رو چشمشونه، الان از نظر من انقدر برن مذاکره کنن که ...

کی غیرت اینا به جوش بیاد خدا میدونه...

الله اکبر...



[ چهارشنبه 17 دی 1393 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

سبزی‌ها

بسم الله

تازگی‌ها فهمیدیم آن‌وری‌ها کلاً چندتا چیز بیشتر بلد نیستند!(دوست دارم از عبارت آن وری‌ها استفاده کنم، حالا یک نفر نیاید بگوید؛ شما آدم‌ها را سیاه و سفید می‌بینید و فلان و بهمان...)

با ریاست جدید جمهور و بعد از آن وزارتخانه‌ها و بعدتر دانشگاه‌ها، آن وری‌ها تصمیم گرفتند تک صدایی بسیج را از بین ببرند و صدایشان را به گوش عالم و آدم برسانند، ناگفته نماند که در همان مدت فضای به قول این دوستان بسته و تک صدای دانشگاه هم، ما هر جا پایمان را گذاشتیم، روی دم این دوستان بود و صدایشان در می‌آمد...

آن وریها یک عبارتی دارند، که هر بار در هر تریبون یکیشان از وسط جمع می‌گوید و همه می‌خندند و فکر می‌کنند بسیج را مسخره کرده‌اند، یکی از آن وسط‌ها داد می‌زند"بسیج تشکل نیست، تشکیلاته"!!

بعد هم همه هه هه هه ...

حالا باید بیایی بگویی مرد ناحسابی وقتی داری یک کاری در سطح کلان دانشگاه انجام می‌دهی، باید تشکیلاتی و سازمان دهی شده عمل کنی وگرنه می‌شوی مثل مجموعه ایکس شما در دانشگاه خودمان که با هر رفت و آمد مدیریتی درش را گِل می‌گیرند و بعد باید نسل بعدیشان که هیچی هم سرشان نمی‌شود، بدوند تا گِل‌ها را بزدایند و مجموعه‌شان را دوباره راه بیندازند...

یا مثلاً من نمی‌دانم این‌ها که می‌گویند ما فتنه گر نیستیم، چرا وقتی ما شعار "مرگ بر فتنه گر" می‌دهیم ناراحت می‌شوند، این‌ها که به قول خودشان اصلاً فتنه‌ای در کار نبوده!

یا این‌ها که مذهبی‌ترین شعار زندگیشان"حسین حسین...میر حسین" است، یا این که می‌گویند ما لشکر حسینیم و از این حرف‌ها...؟ چرا انقدر سبک زندگشیان در تعارض با امام حسین به نظر می‌رسد؟

(حالا دوباره یکی نیاید بگوید؛ شما بیخود قضاوت می‌کنید را جع به بچه‌های مردم، دیده‌ها و شنیده‌هایم برای قضاوت کافی‌ست، اصلاً وبلاگ خودم است، دوست دارم قضاوت کنم)!

دیروز یک مناظره‌ای بود در دانشگاه ما؛ مناظره جناب بذرپاش و شکوری راد...

آقای شکوری که کلاً فتنه را بردند زیر سؤال و گفتند موسوی و کروبی باید آزاد بشوند و ما جوانانشان را به کشتن دادیم و اصلاً کی گفته فتنه‌ای در کار بوده؟ در مجموع چیز خاصی نگفتند، چرا البته یک چیز بامزه دیگر هم گفتند، ایشان افاضه فرمودند که علی مطهری یک نماینده معتدل در مجلس است!!

جناب بذرپاش هم خوب بودند، از خیانت‌های آمریکاه گفتند، از داخلی‌های خائن، ازفلسفه 16 آذر...

کلاً خوب ود و خیلی خوش گذشت...

ولی این سبزی‌ها خیلی گستاخ شدند!

و شعار من:

سبز فقط سبز حسین

مرگ به سبز بی حسین


جلبک‌ها به بهشت نمی‌روند، نفهم‌ها هم همینطور...



...................................................................................................

پ.ن:البته وسط بحث که بودیم، یکهو دوستان آن‌وری شروع کردند به تشویق بنده و خیلی لطف داشتند، مدام می‌گفتند"موسوی پاینده باد، موسوی پاینده باد"

خیلی تعجب کردیم، این دوستان غالباً دل خوشی از ما ندارند. خلاصه که نفهمیدیم این‌ها با خودشان چند چندند؟

خیلی هم بد شد که فرصت نشد ابراز احساساتشان را پاسخ دهیم!!

 

در پناه حق...



برچسب ها:جنبش سبز، دانشگاه علم و صنعت ایران، بذرپاش، شکوری راد،
[ دوشنبه 17 آذر 1393 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

دانشگاه شهید مطهری

بسم الله

آقا پریشب یک کاری کردیم خنده!

با یکی از دوستان هم شکل خودمان رفته بودیم بهارستان...

همین که رسیدیم اذان گفت

گفتیم برویم نمازمان را یک جایی بخوانیم

از آن دورها دو سه تا گلدسته بزرگ دیدیم

گفتیم به به مسجد هم که همین نزدیکی ست برویم یک نماز بزنیم و بعد ادامه کار

هوا هم تاریک شده بود و خیابان ها شلوغ

رفتیم رسیدیم جلوی در مسجد

یک مسجد خیلی بزرگ با معماری فوق العاده و بس عظیم!

داشتیم با خودمان میگفتیم مسجد به این بزرگی در مکان به این شلوغی و این ساعت چرا انقدر خلوت است؟

یعنی هیچ کس نمیخواهد برود نماز

القصه دل را زدیم به دریا و رفتیم داخل

یک کانکس کوچک جلوی در بود و یک آقایی هم نشسته بود داخل آن

با همان حالت خوف و اعجاب رفتم گفتم:"ببخشید این جا مسجده؟"

آن آقا هم که احتمالا خیلی دوست داشت حسابی به ما بخندد گفت:"نه خانوم، اینجا دانشگاه شهید مطهریه"

آقا قیافه ما دیدنی بود، خودمان را جم و جور کردیم، پرسیدیم امکان دارد ما اینجا نماز بخوانیم؟ آن آقا هم خیلی راحت و ریلکس و عادی گفتند بله هیچ مشکلی ندارد...

حالا ما اولین بار بود اسم این دانشگاه را شنیده بودیم و اصلا نمیدانستیم داخلش چه خبر است

رفتیم تو

محو تماشای معماری آرامش بخش دانشگاه شده بودیم که یکهو دیدم یک آقایی عبا به دوش دارد میرود سمت مسجد، گفتم حتما این آقا امام مسجد است، یکهو از این طرف یک نفر دیگر، همان شکلی، بعد یکی دیگر و باز یکی دیگر

همه از دم برادر

دریغ از یک خواهری که دلمان را به آن خوش کنیم...

علاوه بر آقایان مذکور، عده ای هم با دمپایی و لباس راحتی و پاشنه های ورمالیده گیوه از در و دیوار دانشگاه پایین می آمدند، حدس زدیم حجره های این بندگان خدا هم اینجاست

و خلاصه که از خجالت آب شدیم و فقط نمیدانستیم چطور برگردیم

آخر سر هم به این نتیجه رسیدیم که مگر چه اشکالی دارد آدم نمازش را در نمازخانه مترو بخواند، آنجا هم زمین خدا ست دیگر، حالا خانه خدا نیست که اشکالی ندارد!!

بعد هم به سرعت نور از دانشگاه خارج شدیم

تجربه خیلی جالبی بود و دنیای جالب تر!!




نکته جالب برای ما آرامش و فضای دور از زشتی های شهر بود...

واینکه چقدر اذیت میشوند این آدم ها وقتی پایشان را از در مدرسه میگذارند بیرون

گویی دنیایشان دور بود از دنیای ما و خیلی زیبا به نظر میرسید...

 

-----------------------------------------------------------------------------

بی ربط نویس: مجلس ما هم دیپلمات هم انقلابی، این آقای دانش آشتیانی هم جای برادر ما

ولی بسی کیف کردیم...

 

 



برچسب ها:دانشگاه شهید مطهری،
[ چهارشنبه 28 آبان 1393 ] [ 09:44 ق.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

بنت الزهرا

بسم الله

 

دیشب خیلی اتفاقی و قسمت گونه نصیبم شد بروم یک هیئت دانشجویی، هیئت دانشگاه خودمان

قصه همان قصه شاید تکراری بود!

همانی که خانومی در کودکی از زینب (س) قرآن آموخته بود و حالا از بانوان شهر کوفه شده بود...

و اما زینب...

اسیر بود و والی کلی یتیم!!

مقایسه که میکنم، میبینم وقتی با هرکدام از سه برادرم بیرون میروم، بیشترین عزت را دارم...

نه چیز سنگینی بلند میکنم، نه دست در جیبم میکنم، نه در را برای خودم باز میکنم(البته بعضاً)، نه کسی چپ نگاهم میکند، با غرور راه میروم و یک نفر هست که مواظبم باشد...

تازه این برادرهای ما نه حسینند نه ابوالفضل...

 هرطور نگاه میکنم برادر چیز دیگری ست، با پدر فرق دارد، با عمو و دایی فرق دارد، حتی با همسر...

آن وقت یک نفر شرط ضمن عقدش میشود "همراهی برادر"

و بعد وسط این همراهی میشود "تنهای تنها"

بعد می‌آید در مجلس یزیدی سخنوری میکند، با عزت، با غرور، محکم و ایستاده...کمر خم نمیکند در پیشگاه یزیدیان...

الگوی این چنین داریم ولی نشناختیم و نفهمیدیم...

آن وقت باید بیاییم اجلاس زنان و بیداری اسلامی بگذاریم، ساعت ها و روزها...

که بگوییم زن این است و آن نیست...که زن مؤثر است...که زن بازیچه نیست...که زن، زن است!

باید زن باشد و زن بماند...

به قول فرمانده:

"زن در محیط اسلامی شد علمی میکند، رشد شخصیتی میکند، رشد اخلاقی میکند، رشد سیاسی میکند، در اساسی‌ترین مسائل اجتماعی در صفوف مقدم قرار میگیرد، در عین حال زن باقی میماند.زن بودن، برای زن یک نقطه امتیاز است، یک نقطه افتخار است."

حضرت زینب، یک زن مؤمن انقلابی...

............................................................................................

تسلیت ایام...

پوزش، وبلاگ حقیرانه مان مدتی به روز نشد!

خودم میدانم مطالب پرت و پلاست، تمامش گفتنی بود...



[ یکشنبه 18 آبان 1393 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

ریشه...
بسم الله

مستند جهانشهری ها

امروز صبح یک تازه مسلمان شده احتمالا آمریکایی داشت میگفت: برای ما خیلی جالب است که در ایران انقدر مسلمانان گریه می‌کنند...
نقل به مضمون میکنم
برایش جالب بود که در مراسمات مذهبی مسلمانان ایرانی خیلی راحت گریه میکنند ولی آنها نه!!

خیلی داشتم فکر میکردم که چرا باید اینطور باشد؟؟

به این رسیدم که شاید یکی از دلایل، مسلمان زادگی یا شیعه زادگی باشد که خیلی ها بی ارزش می انگارندش...

ما ها حتی اگر در خانواده های غیر مذهبی هم بزرگ شده باشیم، روزگارمان با حب اهل بیت عجین شده

از بچگی هیئت رفتیم، مادرهایمان با کلی عشق نذری پختند، هر وقت کسی از خانواده مان مریض شده، مادرمان یک سفره حضرت ابوالفضل نذر کرده و مشکل حل شده، هق هق مادر و پدرمان را شنیدیم وقتی تلویزیون داشته تصویری از شش گوشه پخش میکرده...

واقعا همه این ها جای شکر دارد!

این تربیت هزار مرتبه فرق دارد با آن نوع تربیت!

خیلی ها می‌آیند میگویند: مسلمان زادگی ارزش نیست
ولی من طور دیگری فکر میکنم، خیلی چیزها همینطوری منتقل می‌شود...
حب اهل بیت قاعده و قانون ریاضی نیست
زندگی ست...



از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دل بسته این ایل و تبارم چه کنم؟




نه اینکه بخواهم ارزش آن نوع تربیت و تغییرات زندگی این بزرگواران را زیر سؤال ببرم
آنها از نظر بینش واقعا فوق العاده هستند و آنها هم باید قدر تربیت پدر و مادرشان را بدانند که چنین حق پذیر تربیت شدند
و انقدر در مقابل حقی که بهشان ارائه شده خاضع اند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه اعیاد پیش رو مبارک

التماس دعا...



برچسب ها:مسلمان زاده، شیعه زاده، مستند جهانشهری ها،
[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 07:45 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

فرمانده ام...
بسم الله

بعضی از این آدم ها دارند حالم را به هم میزنند،
یعنی اگر پدر این آدم ها مریض شود، نباید برود دکتر؟
اگر سرطان داشته باشد، نباید مداوا کند؟
اگر لازم باشد جراحی کند، نباید جراحی کند؟

حالا به این دلیل که مثلا یک جایی کار میکند که اگر برود برای مداوا کار مردم میماند روی زمین؟

خیلی حرف های خنده داری میشنویم این روزها...

همین امروز در مترو یک خانمی سوار شد و مُک ایستاد جلوی ما، کیفش را هم گذاشت ما برایش نگه داریم

یک هو برگشت گفت این خامنه ای.......(بووووووووووووووووق) مریض شده همه کار ما خوابیده، همه نگرانشن
ایشالا که زودتر.....(بووووووووووووووووووووق) که ما راحت شیم

شوهر من خودش شهید شده ولی الان میگم اونم............(بوووووووووووووووووووق) بوده، رفته واسه اینا شهید شده

حالا این وسط ها من و دوستم هم جوابش را میدادیم که کاکو هرکس مریض شود، میرود برای مداوا
اجر شوهرتان را زایل نکنید لااقل

بعد که دید ما مدافعیم و بقیه جمعیت هم چیز خاصی نمیگویند، گفت شما مدیون شوهر منید
بنده هم گفتم بله ما مدیون شوهر شما هستیم، خدا رحمتشان کند
گفت شما مدیون دوتا دختر من هستید
بنده هم که کم کم داشتم به هم میریختم گفتم ما فقط مدیون شوهر شما هستیم

یک هو یکی از آن وسط ها گفت: پدر منم شهید شده، نرفته واسه اینکه ما با حجاب شیم، رفته واسه اینکه این مملکت بیفته دست اینا
(حالا از ظاهرش بگذریم که لااقل اگر برای پدرش که برای این خاک رفته حرمتی قائل بود، آنقدر زننده و بی ریشه لباس نمیپوشید)

میخواستم بگویم حماقت از بابای شما بوده که با این هدف رفته، که جلوی خودم را گرفتم و گفتم: چطور همه شهدا در وصیت نامه شان میگویند من رفتم برای حجاب، آنوقت بابای شما گفته نرفتم برای حجاب؟؟!

حالا نفهمیدیم این همه خانواده شهید از کجا پیدا شده بود که این همه هم خاص بودند و شبیه هیچ شهید دیگری نبودند


اصل قصه این است که نمیدانم چرا این جماعت فکر میکنند اگر خدای نکرده بلایی سر آقا بیاید، ایران میشود گلستان؟؟



مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند...








برای سلامتی این عزیزترین دعا کنیم...


[ چهارشنبه 19 شهریور 1393 ] [ 11:25 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

طعم مهربانی...
بسم الله

سلام حضرت دلبر...
                            سلام قرص قمر...


نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهی

خدای را که مبادا دل از نشانه بیفتد


الا غریب خراسان 

رضا مشو كه بمیرد 

اگر كه مرغك زاری ، از آشیانه بیوفتد







چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که گر روزی
برآید از دلم آهی، بسوزد هفت دریا را





از دور سلامی تو و از دور جوابی
این فاصله انگار نه انگار زیاد است




بادی از سمت حرم قصد وزیدن دارد
بی سبب نیست که چون بید دلم می لرزد

لرزه افتاده به جان در و دیوار ولی
زلزله نیست، نترسید! دلم می لرزد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم یک هیئت و مولودی درجه یک میخواهد...


[ شنبه 15 شهریور 1393 ] [ 09:02 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

تفکیک جنسیتی
بسم الله

یک وقتی قرار شده بود راجع به تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها چیزی بنویسم، فراموشی هم بد دردی ست...
تا اینکه امروز متوجه شدم دانشگاه ما که سردمدار تفکیک جنسیتی در دوره قبل بود و هم دانشگاهی بودن احمدی نژاد با ما و رفاقت گرمابه گلستانیش با رئیس دانشگاه باعث شده بود تصمیمات اتخاذ شده برای اولین بار در دانشگاه ما اجرایی شود، حالا کلاس ها دوباره مختلط شده!!

نه اینکه موافق آن مدل تفکیک(تفکیک در کلاس های علوم پایه) باشم، نه!!
ولی از اینکه حتی این تصمیمات هم قربانی سیاسی بازی میشود حرصم در می‌آید...

یا بحث حراست دانشگاه ما که خیلی خیلی هم معروف شده بود.
شاید اولش اعصاب خرد کن و مسخره بنظر میرسید ولی اواخر دوره قبل متوجه شده بودیم فضای دانشگاه به لحاظ پوشش چه قدر بهتر شده
اما الان منی که دخترم هم باید گاهی چشمانم را ببندم...

حالا از این بحث که بگذریم
نظر من راجع به تفکیک جنسیتی:
موافق تفکیک کامل هستم با تقسیم عادلانه کلیه منابع اعم از استاد، فضای آموزشی و آزمایشگاهی و کارگاهی و هر چیز دیگری...






نمیدانم بعضی ها چه دلایلی دارند برای مخالفت با تفکیک جنسیتی!!
چند دلیلی که تاحالا شنیدم را ذکر کرده و پاسخ هایی که به ذهنم میرسد را هم مینویسم، منتظر نظرات بزرگواران هستم...

1.اینکه نیاز به مشارکت فکری هست. نیاز به هم افزایی علمی هست. خانم و آقا پتانسیل های این جامعه هستند و باید از فکر هم استفاده کنند.

حقیر:نمیدانم این مسئله تا چه حد مهم هست، (اینکه آقایان و خانم ها از نظر هم استفاده کنند)، و حالا که اختلاط هست چند درصد این اتفاق می‌افتد؟ چند درصد روابط شکل گرفته، پیش زمینه علمی دارد و چند درصد روی جاذبه های جنسیتی پایه گذاری شدند؟ آن چند درصد رابطه علمی، اگر وجود داشته باشد به آن میزان رابطه غیر صحیح می‌ارزد یا نه؟
بنظر من خیلی کم این روابط علمی اتفاق می‌افتد و ارزش خطرات و آسیب های دیگر را ندارد.

2.پس دختر و پسر همدیگر را در کجا بشناسند؟

حقیر: حالا حتی اگر آشنایی و دوستی به معنای کذا را هم درنظر نگیریم و فرض کنیم منظور آشنایی با اخلاقیات و روحیات یک غیر هم جنس است که در زندگی آینده آدم هم به درد میخورد، بازهم خالی از عیب نیست.
اولا اینکه وقتی احتمال مفسده هست، نباید به مرز خطر نزدیک شد و به گفته چند تن از علما(مثلا ایت الله جوادی) احتمال مفسده هست، پس نباید به آن مرز هم نزذیک شد. دوما، دقیقا مشکل همینجاست که دانشگاه یا هرمحیط اجتماعی دیگری که باید محل کار و فالیت سالم باشد، بشود محل زیر نظر گرفتن غیرهمجنس، خب این خوب نیست...اصلا بد است!!

3.دانشگاه را تفکیک کردیم، پس بیرون چه؟

حقیر: اولا محیط دانشگاه با محیط بیرون خیلی تفاوت دارد، از ویژگی‌های محیط دانشگاهی، میتوان به این اشاره کرد که برخوردها و روابط طولانی مدتند و گذرا نیستند، پس تأثیر صد چندان است. دوما داشتن وجوه مشترک معمولا افراد را به سمت هم سوق میدهد، هم دانشگاهی، هم دانشکده ای و هم سن و سال بودن و هم های دیگر در فضای دانشگاه خیلی بیشتر است.سوما گروه سنی که در دانشگاه با آن مواجه هستیم گروه سنی حساسی ست ولی در محیطی مثل محیط کاری خیلی ها سن بالاتری دارند، متأهل هستند و خطرات کمتر است.چهارما وظیفه ما این است که اختلاط را به حداقل برسانیم ، پس جایی را که میتوانیم را انجام میدهیم...






4."الانسان حریص علی ما منع منه"، این چه؟

حقیر:بنظر حقیر در این مورد انقدر حرص هست که مانع ایجاد کردن تغییر خاصی ایجاد نمیکند.

5.رشد اجتماعی صورت نمیگیرد؟

حقیر:به هرحال رشد اجتماعی در تعامل با ارکان جامعه صورت میگیرد که خب بخشی از جامعه را غیرهم جنسان تشکیل میدهند، شاید اصلا این نیاز یک نیاز کاذب باشد، نظر دادن خیلی سخت است، تخصصی هم که نداریم...

6.الان جدا کردید، فردا روزی در محیط کار چه؟

حقیر:بله آن اختلاط هم بهتر است که نباشد، کترین مقدار باشد، ولی خب امکانش کمتر از محیط دانشگاه است، و باید به این نکته هم توجه داشت شرایط با محیط دانشگاهی متفاوت است.حداقل اینکه افراد مورد بحث در رنج سنی 18-23 سال نیستند.

7.این مسخره بازیا چیه؟

حقیر:حرفی ندارم...!
فقط اینکه کلا یک فکری بین همه قشری اعم از مذهبی و غیرمذهبی، آقا وخانم وجود دارد، اینکه ما دانشگاه مختلط را به عنوان دانشگاه پذیرفتیم که حالا یک عده ای میخواهند این اصالت را از بین ببرند،  در صورتیکه دانشگاه باید از اول منفک میبود و اشتباها مختلط شده...
این پایه فکری اشتباه یک نوع مقاومت فکری در مقابل تفکیک ایجاد کرده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


باید به فکر بهینه سازی بود





پ.ن: عکس ها تزئینی، جهت چشم نوازی شما دوست عزیز لابلای این مطالب خسته کننده


برچسب ها:تفکیک جنستی،
[ چهارشنبه 12 شهریور 1393 ] [ 09:45 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

تولد
بسم الله

بین همه تبریک هایی که برای تولد با سعادتم آمد، از بین پیامک های دوستان دبیرستانی، دوستان همسایه، دوستان دانشگاهی، خانواده و آشنایان دور و نزدیک و بستگان و بانک ملت!! یکیشان از همه بیشتر بهم چسبید...
یک پیامک از مؤسسه روایت فتح!!

و میهمانی یک جمله از سید بزرگوار:

"سیاره زمین، سفینه اجل است.
ای همسفر، نیک بنگر که در کجایی. مباد که از سر غفلت، این سفینه اجل را مأمنی جاودان بینگاری و در این توهم، از سفر آسمانی خویش غافل شوی."

با اینکه خیلی عادت ندارم تحت تأثیر جمله های تأثیر گذار قرار بگیرم ولی این بار کور خواندم و بدجوری به فکر فرو رفتم، روز تولد آدم و چنین پیامی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیامک آقای برادر هم جالب بود:

سلام
تولدت مبارک
به همین سادگی

و جواب من:
سلام داداشی
ممنونم
از اونم ساد تر




این عکس را هم گوگل به مناسبت میلاد با سر سعادت ما تقدیممان کرده، فکر کرده ما گول این گربه رقصانی ها را میخوریم
بعله!!

پ.ن1:بین همه این تبریکات جای تبریک یک نفر خیلی خالی بود، روحانی که ده تا ده تا برای ما تبریک نوروز میفرستاد، به خودش زحمت نداد یک پیامک خشک و خالی برایمان بفرستد، بهر حال ما انتظار داشتیم...
گوشمان به صدای زنگ اس ام اس خشک شد!!
پ.ن2:اینکه ولادت ما مصادف شد با عید آدینه هم نشان از نظرکردگی ما دارد، خدا ما را برای خانواده مان حفظ کند.


[ جمعه 7 شهریور 1393 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

نامیرا

بسم الله

آدم فکر میکند قضیه کربلا و عاشورا خیلی روشن است

یک عده ای ست قرمز زدند که یزیدی هستند و خدا دوستشان ندارد و یک عده ای سبز پوشیدند و حسینی هستند و خدا دوستشان دارد

آن عده اول مأواهم النار ولبئس المصیر و عده دوم یهدیهم ربهم بإیمانهم تجری من تحتهم الأنهار فی جنات النعیم .

حالا جزئی تر هم که نگاه کنیم این ها کمند و آن ها زیاد

این ها تشنه اند و آن ها سیراب

این ها با خدا اند و آن ها ناخدا

این ها شهید شدند و آن ها به درک واصل شدند

این ها مردند و آن ها نامرد...



اما انگار قضیه پیچیده تر از این حرف ها بوده

داشتم کتاب "نامیرا" را میخواندم و نمیدانم چرا تاحالا نخوانده بودمش

اگر جایز به فتوا دادن بودم، خواندنش را بر هر مکلفی واجب میکردم

چه کسانی بودند که با دل خدایی و با حرف های قشنگ و نیت پاک راه را تشخیص ندادند و چه کسانی از ترس دنیایشان آمدند و گفتند ما با حسین بن علی بیعت میکنیم

قصه عاشورا را زیاد شنیدم، از رفتگانش، از برگشت کنندگانش...

و آخر قصه را هم میدانم

ولی وقتی داشتم ماجراهای قبل از واقعه و روند رسیدن به عاشورا را میخواندم، بارها شک کردم، حرف های به ظاهر قشنگی گولم زد و تشخیص برایم سخت بود و چه امتحانی بوده

ما هم که هی میگوییم کاش بودیم آن زمان ها

نخیر...

بد امتحانی بوده

یک سردار پهلوان منش که در جنگ با مشرکان همیشه سرآمد و در رکاب مولا بوده. کسی به نام عبدالله بن عمیر که از بزرگان قبیله بنی کلب بود، میگفت هرکاری میکنید تفرقه نیندازید بین مسلمین

الان که ولی امر مسلمین، پسر معاویه است یا اینکه "نعمان" حاکم کوفه است، باید همه اطاعت کنند و فرصت سوء استفاده به مشرکان ندهند از این تفرقه ای که افتاده.

میگفت: به جای تفرقه و جنگ باید سرزمین اسلامی را به دوران شکوهش در زمان پیامبر برگردانیم

میگفت: ما با یزید بیعت کردیم و نباید پیمان بشکنیم، مگر در قرآن نیامده بر سر عهد و پیمان خود بمانید

میگفت:اصلا چرا مسلمانان به روی هم شمشیر بکشند؟ شمشیری که فقط باید در مقابل مشرک از نیام خارج شود؟




خیلی حرفهای قشنگی هستند، بی پایه هم نیستند

فتنه همینجوری هاست

تشخیصش سخت است

آن وقت لقلقه زبان امثال من ها شده"فتنه"، "فتنه گر"، "آشوبگر" بعضا ضد ولایت فقیه و این جور حرف ها

که هر جا دیدیم طرف تیپش به ما نمیخورد سریع با یکی از عبارات فوق از شخصیت فارغش کنیم.


همونجایی که شاعر میگه:

مرز در عقل و جنون باریک است

کفر وایمان چه به هم نزدیک است


چه عبدالله ها که راه را غلط فهمیدند ولی فکر و ذکرشان اسلام بود و مردم، اما سنجید، ایستاد، رانده شد، تنها شد و وقتی حق بر او مسجل شد، آنقدر مقرب شد که حسین بن علی وعده دیدارش را به انس داد


و چه زبیر ها که از ترس جانشان و آبروی قبیله شان آمدند در صف بیعت کنندگان ، اما تا قدرت را در طرف مقابل دیدند، رفتند برای کاسه لیسی و بوسیدن دست قدرت


و چه عمرو ها که حق خواهند، شجاعند، مردند ولی پایشان را پیش پای مولا میگذارند، آنقدر پیش میگذارند که میشود نافرمانی و بعد میشود در صف مقابل ایستادن


و چه ربیع ها که خونخواه پدر بودند، کینه شامی در دل داشتند، اما در گفتار و منش عبدالله صدق میدیدند و متزلزل میشدند


و چه سلیمه ها که در کودکی رزم آزمونی کردند و از پدر معرفت آموختند و در جوانی تصمیم قاطع بر یاری امام، به قیمت شمشیر کشیدن بر پدر گرفتند


و چه بشیرها (بشیر آهنگر) که کسی نفهمید کجای قصه کربلاست ولی در تمام قصه حس میکنی چه مرد نیک سیرت و ولایت مداری ست


و چه شریح ها که حکم خدا را به پشیزی فروختند


و چه ام ربیع ها که راه را نشان فرزند میدهند، از شهادت تازه دامادشان در رکاب مولا باکی ندارند و میمانند پای بیعتشان


و چه مسلم ها که تحت هیچ شرایطی و فشار اطرافیان و بیم جان از فرمان امامش مبنی بر اینکه مسلمین نباید شروع کننده جنگ باشند، تخطی نکرد، درحالیکه هم یاور داشت هم قدرت و سلاح...


فقط دوست دارم بدانم نامیرای این قصه کیست؟


-----------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: بخوانید و آگاه باشید که خدا با خوانندگان است....

پ.ن2:مقاومت عزیزانمان در فلسطین منجر به آتش بس در نوار غزه شد، مقاومت یعنی این 

پ.ن3:روزمونم مبارک پیشاپیش

 



[ سه شنبه 4 شهریور 1393 ] [ 09:53 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

چادرم
بسم الله

اول نوشت:این پست ربطی به فرجی دانا و استیضاح و مجلس و این مقولات ندارد
خواستم در پستی جداگانه دراین مورد صحبت کنم، که دیدم نه ارزشش را دارد نه خیلی فهمیدم چه شده...! حالا میاییم یک چیزی هم مینویسیم ناشی از غلط فهمی، بعد یکی را بیار باقالی بار کند...
در این باب همین بس که از عزل این دوست بزرگوار و میانه رویمان خوشحالم، با کمی حب و بغض این حس را پیدا کردم
وگرنه ایجاد تزلزل در وزارات خیلی نمیتواند مایه خوشحالی باشد
نوبتی هم که باشد نوبت جناب جنتی ست، جناب فرهنگ و ارشاد را عرض میکنم...
افسوس و صد افسوس که نوبتی نیست!





از این بحث که بگذریم
دیشب کلی برنامه ریزی کردم که برای اوقات بیکاری امروزم یکی از کتابهای نخوانده ام را با خودم ببرم و بخوانم
به این نتیجه رسیدم یکی از کتاب های حاج آقا مجتبی تهرانی در باب امر به معروف و نهی از منکر که مدت ها پیش خوانده بودمش را ببرم
فکر میکردم نیاز است دوباره بخوانمش
صبح که داشتم سعی میکردم از بین کتاب ها خارجش کنم، دستم به کتابی خورد و افتاد روی زمین
برش داشتم
یکی از زندگینامه های شهید باکری بود
از ایشان کتاب زیاد خوانده بودم، خیلی قصد مطالعه این کتاب را نداشتم، هدیه بود
ولی فکر کردم قسمت بوده امروز این کتاب را بخوانم
کامل مطالعه شد
خیلی خوشحال میشوم از دعوت شهدا



و اما بحث اصلی که از عنوان پست هم پیداست، "چادر"
یک ماه پیش با یک خانم مذهبی مانتویی خوش پوش و مقید و نماز جعفر طیار خوان آشنا شدم
کم کم با هم عیاق شدیم(عیاق را همینجوری مینویسند فکر کنم)
بنده را یک جور خاصی نگاه میکرد و من متوجه شده بودم سوژه خودم نیستم، بلکه چادرم است
اینجایی هم که ما هستیم عجیب و غریب ترین موجود ممکن یک دختر چادری ست
میفهمیدم که چادر را خیلی دوست دارد
ولی هیچ نمیگفتم تا خودش به حرف بیاید
بالاخره امروز حرف زد
او:خیلی دوست دارم چادری بشم
من:حتما بشو، خیلی خوبه
او:آخه نگرانم، میترسم نتونم جمعش کنم، میترسم رفتارام در شأن یه خانم چادری نباشه
من:حرفت درسته و باید بتونی شأن چادر و حفظ کنی، تو شروع کن خدا خودش جفت و جور میکنه، مثل خودم!! و شروع کردم قصه چادرم را که شهره آفاق است را برایش تعریف کردم
مدام چشمهایش گرد میشد، باورش نمیشد خیلی چیزهارا
بعد از اتمام حرف ها:
من:خب حالا برنامت چیه؟
او:از اول امسال تصمیم دارم چادری بشم(با کلی خوشحالی و انتظار برای شنیدن صدآفرین از حقیر)
من:به لزوم چادر رسیدی؟
او:آره دیگه
من:پس چرا از اول سال؟؟!! لزوم یعنی اینکه نتونی بدون چادر از خونه بیای بیرون، اگه اینجوری شدی پس این مدت چجوری میخوای بری بیرون اگه که نه پس به لزومش نرسیدی، برو بیشتر فکر کن
خیلی خورد تو ذوقش
پاشد و با یک لبخند متفکرانه رفت

من واقعا معتقدم که باید چادر بشود قسمتی از وجودت تا بتوانی همیشه حافظش باشی تا حافظت باشد...

میدانم همین روزها با چادر میبینمش




پ.ن:چادر همه چیز است...اگر همه چیز هم نباشد خیلی چیز بزرگی ست.




[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 07:16 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

امام مهربانی ها...


یک نفر هست، که گم کرده دلش را اینجا...




از چند وقت پیش دارم فکر میکنم شبیه آدم هایی شدم که دین را میخواهند برای دنیایشان
با مریم درد دل کردم و گفتم اینجوری شدم
گفت: شاید اینی که فکر میکنی دنیاست، آخرت باشد
کمی فکر کردم و گفتم : نه
دنیاست!!

متاسفم برای خودم و امثالی...


[ پنجشنبه 23 مرداد 1393 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

غمانه
بله امروز در دولت تدبیر و امید یک هواپیمای دیگر هم سقوط کرد و خیلی از عزیزان ملت ما جان باختند
بله  امروز در دولت تدبیر و امید یک هواپیمای دیگر هم سقوط کرد و جاده مخصوص ساعت ها بسته بود و کلی از کار و زندگی افتادیم
بله  امروز در دولت تدبیر و امید یک هواپیمای دیگر هم سقوط کرد و رعب و وحشت ما برای سفر با هواپیما بیشتر شد
بله 
امروز دل خیلی ها لرزید
خیلی ها که منتظر رسیدن عزیزشان بودند
خیلی هایی که مادر بودند، پدر بودند و ...

اگر در دولت اصولگراها بودیم خیلی ها می آمدند، میگفتند فلان وزیر و بهمان وزیر و فلان شخص باید استعفا دهد
حالا ما هم شدیم مثل همان ها 

یکی آمده یک جایی نوشته حالا مذاکره کردید، اما چرا هنوز تحریم هستیم و قطعات یدک و تعمیرات نداریم و چنین اتفاقاتی می افتد؟



خواهشا این مصائب را پلی برای رسیدن به اغراض سیاسی خود نکنیم
...




[ یکشنبه 19 مرداد 1393 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

ژیگول‌ها به بهشت نمی‌روند...

یک نگرانی دارم از بابت مذهبی‌هایی که می‌خواهند نمایشان خیلی مذهبی نباشد، نمایشان مثل مردم غیر باشد...

خب آدم مذهبی باید با بقیه فرق داشته باشد دیگر

تیریپ روشنفکری برمی‌دارند 

اصلا من معنای روشنفکر دینی را که این همه، همه نیازش را حس می‌کنند، نمیفهمم!

مگر دین ما غیر از روشنفکری ست؟!

استاد شاه حسینی می‌گفتند از سه قشر باید ترسید: سردار روشنفکر، آخوند ژیگول و چادری فمنیست

خیلی استاد شاه حسینی را نمیشناسم، در حد یک رزومه پربار فرهنگی و نظر اساتیدی چون عباسی راجع بهشان

ولی خوب حرفی زد

من هم می‌ترسم از این جور آدم‌ها

قسمت نشده با سردارها نشست و برخاست کنیم تا ببینیم روشنفکر و غیر روشنفکرش چجوری ست؟

اما آخوند ژیگول زیاد دیدم متاسفانه،که به جای تبلیغ اسلام فقط می‌خواهد تو دل برود، حالا که تو دل رفتی بعدش باید همه راه های تودل رویت را که نقض کنی و اگر نکنی...واویلا می‌شود

یا اینکه در بحث‌های تخصصی تر از دل روی، همه جوانب ناراحت نشدن همه قشری را در نظر بگیرد که خدای نکرده کسی از دین زده نشود، که خدای نکرده به عرف جامعه توهینی نشود، که خدای نکرده کسی نگوید این آخوندها از 14 قرن پیش حرف می‌زنند، که خدای نکرده هزار مصلحت دیگر...

چادری فمنیست هم دیدم، توضیحش را خیلی دوست ندارم، میگذریم...

چند وقتی‌ست با چندتاییشان درگیر شدم

داد اسلام می‌زنند، اما کو اسلام؟

داد فکر نو و اسلامیت مدرن می‌زنند...

اشکالی هم ندارد فقط اسلامش را به ما نشان بدهند.

بعد حرف که می‌زنی می‌گویند تو اسلام را خوب نفهمیدی، اسلام منعطف است، باید شرایط جامعه را بسنجیم خب...

حالا ما سؤالمان این است که ما باید عرف را به شرع نزدیک کنیم یا شرع را به عرف؟



بی ربط نوشت: وقتی کارت به جایی میرسد که حتی نمیتوانی دعا کنی!



[ یکشنبه 12 مرداد 1393 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

درس‌های مادربزرگانه

 

امروز به مناسبت عید فطر به همراه عروس و داماد خانواده محترممان رفتیم خانه مادربزگه که هزار تا قصه داره

بسی خوش رفت

امروز دو درس از مادربزرگ گرفتم: یکی در باب مسلمان نمایی خودم و یکی در باب فرزندآوری

در باب مسلمان نمایی ما:

مادربزرگ که داشتند درمورد یکی از همسایه هایشان که درمورد شهادت حضرت علی ع نگاه اشتباهی داشته صحبت میکردند و میگفتند که مشکل از انجاست که کسی چیزی به اینها یاد نداده، در همان گیر و دار به شکل یک هویی رو به حقیر کردند و گفتند: تو که انقد ادعات میشه اصول دینو بگو ببینم؟؟!! (به دلایل نامعلومی مادربزرگ فکر میکنند من خیلی ادعا دارم)

من که حسابی شوکه شده بودم شروع کردم به گفتن اصول دین، البته پس از حدود 20 ثانیه مکث،

و این یعنی افتضاح

منی که درمورد گفتن اصول دینم 20 ثانیه فکر میکنم، حق ندارم طوری رفتار کنم که بعضی فکر کنند ادعایی دارم

القصه اعصابمان ریخت به هم و کیفمان ناکوک شد





این از این، و اما در باب فرزند آوری

امروز مادربزرگ داشتند به جوانترهای جمع توصیه میکردند که بهتر است نفری یک بچه دیگر هم بیاورند، همین جوانترهای مذکور هم شاکی شدند که شرایط فلان و بهمان است، من هم در گوشه ای فقط بحث را دنبال میکردم و استثنائا اظهار نظر نمیکردم.

مادربزرگ بنده 8 فرزند داشتند که الان فقط پدر من و دو عمویم در قید حیات هستند و الباقی در کودکی از دنیا رفته اند.

مادر بزرگ میگفت ببینید الان در چنین روزی نوه هایم به من سر میزنند و وقتی یکی از آنها برای من کاری انجام میدهد، نوه دیگر هم مشتاق میشود تا کاری برای مادربزرگ انجام دهد.

واقعا اگر پدر من تنها فرزند مادربزرگ بودند، و ما تنها نوه ها، دیگر سر عیدی گرفتن چطور با هم دعوا میکردیم و به هم فخر میفروختیم که نوه های این پسر از آن یکی بیشتر عیدی گرفتند، یا مثلا اگر پدر من فرزندان کمتری داشتند، اصلا بهمان و به مادربزرگ خوش نمیگذشت.

کلا خیلی خوب است در زمان تنهایی آدم دور و برش شلوغ باشد و وقتی عموی ما قبل ازما خانه مادر بزرگ بوده نصف جعبه شیرینی خالی شده و ما زحمت مابقی آن را میکشیم.

اینجوری خیلی بهتر است گویا...



پ.ن:یک اتفاق جالب دیگر این بود که امروز برای یک دختربچه 5 ساله(سما بانو)، داشتم قصه کربلا را میگفتم، بحث بیعت با یزید و این ها خیلی سخت بود. چقدر قلب قشنگی دارند این بچه ها.



[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 04:38 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

سیاست بلد نیستم!!

سیاست بلد نیستم و از گفته خود دلشادم
بسم الله

هرچه قدر بیشتر می‌گذرد بیشتر به این نتیجه می‌رسم که کاش قالیباف رأی می‌آورد...
یعنی کاش هرکسی رأی می‌آورد جز این بنده خدا
آن موقع‌ها ما را بسی جو گرفته بود که باید به اصلح رأی داد و وظیفه ما تشخیص اصلح است و رأی به ایشان و این مقولات...


آن دوران یک چیزی هم باب شده بود که همه شرایط را مقایسه می‌کردند با اتفاقات کربلا که اگر اصلح 72 رأی هم داشته باشد باید به آن رأی داد
ما هم جوگیر
راه افتاده بودیم این ور آن ور و هزار دلیل می‌اوردیم که دکتر خودمان اصلح است...

به نظرم آن موقع‌ها به جای اینکه بچسبیم به کسی فکر می‌کنیم اصلح است، باید انتخابات را مهندسی می‌کردیم...
اگر اصولگراها یا حتی اصولگرانماها یک دست می‌شدند، شاید آن بنده خدای مذکور به 50% نمی‌رسید آرائش!!

بنده خودم از جمله جوگیرهایی بودن که انگ تکنوکراتی زدم به قالیباف
وقتی هم که ایشان رد کرد این موضوع را پس از سخنرانی رهبری و گفتند من سرباز ولایتم و ...، کوتاه بیا نبودم!

ولی خب ایشان انسان شریف و زحمت کشی‌ست، تجربه‌اش هم خوب است...
صادق است
و و لایی البته



هنوزهم از نقطه نظر گفتمان، جلیلی سر است، ولی در عمل شاید به مشکل می‌خوردیم

و از طرفی هم قابل حدس بود که گفتمان ایشان بعد از عملکرد احمدی‌نژاد به مذاق خیلی‌ها خوش نخواهد آمد
پس بهتر بود جلوی این فاجعه را می‌گرفتیم...




پ.ن1:اندازه ای که میفهمم نوشتم، از سیاست هم هیچی نمیدانم...
پ.ن2:جلیلی یه دونه باشه، کفشای سفید پاشه



[ دوشنبه 6 مرداد 1393 ] [ 06:58 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

.


"هركس اطمینان داشته باشد آنچه خداوند برایش تقدیر كرده

 است به او مى ‏رسد، دلش آرام می گیرد."


امام علی(ع)








[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 05:01 ق.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

اندر احوالات دل ناپاک ما
نمردیم و یک نفر در نماز به ما اقتدا کرد

سما بانو، 5 ساله از شهرمان

خواهرزاده عزیز تر از جان ما

بماند که اقتدایش به درد عمه هایش میخورد!!

( و نه خاله اش که حقیر باشم)

اولش که آمد سجاده اش را پهن کرد روی سجاده ما، گفتیم کمی برو

آن طرف تر، رفت آن طرف اتاق، انقدر دور که باید با تلسکوپ حرکات 

ما را از نظر میگذراند

به هر ترتیب مشغول نماز شدیم

گویا سجده گاهش حرکات و وجنات ما بود

که ما چه میکنیم تا تکرار کند و زیر لب پس پسی میگفت که انگار دارد

اذکار نماز را میگوید، به هرحال ادای نماز خواندن ما را درآوردن،

چیزی فراتر از این نمیتوانست باشد


بالاخره نماز کذا تمام شد، نشستیم به دعا

خواستیم کار فرهنگی کنیم

به خواهرزاده تسبیحات یاد دادیم

بعدش دیالوگ زیر بینمان رد و بدل شد

من: واسه خاله دعا میکنی؟

سما بانو:چی بگم؟

من:واسه پروژه خاله دعا کن...

سما بانو:باشه

چند ثانیه بعد...

من:به خدا چی گفتی؟

سما بانو:گفتم پروژه خاله زود زود خوب شه


تازه آن موقع بود که فهمیدم، پروژه ام بیمار است...

سما بانو:خاله تو ام واسه من دعا کن

من: چی بگم؟

سما بانو:که پروژه خالم خوب شه

من:باشه من واسش دعا میکنم ولی خدا چون تو رو بیشتر دوس داره، 

دعای تو رو زودتر برآورده میکنه

سما بانو:چرا؟

من:آخه تو کوچولویی، دلت پاکه، خدا ام دلای پاکو دوس داره واسه 

همین دعای صاحب دلای پاکو زودی براورده میکنه


سما بانو:پس تو دعا نکن، دعای من خراب شه. من خودم واسه پروژت دعا میکنم


و آنجا بود که ترجیح دادم سکوت پیشه کنم...




برای همچون خودم ها:



هر گاه دل انسان پاك شود، بدنش نیز پاك گردد و هر گاه 
دلش ناپاك شود، بدنش نیز ناپاك گردد (اعمال و رفتارهاى
ناپسندى از او سرزند).






پ.ن:عکس قدیمی، تزئینی، کم ربط از سما بانوی ما


[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 05:39 ق.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

آقا رضای پهلوی (:
بسم الله

طبق معمول که داشتم گشتید ر فضای مجازی میزدم، به یک صفحه گوگل پلاس برخوردم به نام رضا پهلوی(لاتین البته!!) گفتیم بریم ببینیم چه خبر است؟؟

جدا از اینکه این شاهزاده رضا پهلوی می‌آید و  یک  پست تبریکی تسلیتی چیزی می‌گذارد و میرود و  بعد هم موافق و مخالف میریزند پای پست‌ها، فحش و فحش کشی...

این‌ها به اون‌ها میگویند خائن و بی غیرت

اون‌ها به این‌ها میگویند عرب وحشی

و اصلا یک وضعی

قسمت جالبش این که طرف ضد انقلاب به قصد حال‌گیری از مخاطب انقلابی ضدپهلوی، دو سه متری لقب میگذارد قبل از اسم شاهزاده‌اش طوری که اصلاً در مخیله جناب شاهزاده‌هم چنین تفاسیری نمی‌گنجد

نظرات هم که خنده‌دارتر...
بعضی‌ها هستند که واقعا انگار ترجیح می‌دهند که یک شاه و شاهزاده‌باشد و این‌ها رعیت
انگار این‌ها نژاد برترند

و انگار در خون و رگ وریشه‌شان چیزی هست که بقیه ندارند

حالا اجدا این بابا کلی از سرمایه همین مردم را بردند و بعد ا زاین همه سال دارند غرق در ثروت زندگی می‌کنند، بعد همین‌ها نشستند و برای شاهزاده دور از وطن از بی سروسامانی‌هایشان می‌گویند


که شاید این بابا بیاید و نجاتشان دهد...

یکیشان که معرکه بود و واقعاً گلی به جمالش
این شعر را  نوشته بود:

ای پادشه خوبان...داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان امد...وقت است که بازآیی


یعنی در اولین لحظه فکر میکنی دارد اما زمان را صدا می‌زند!!


یا یکی دیگر:

سلام بر تو ای یگانه ماندگار کورش، چشم در راه توایم

یکی از افاضات شاهزاده به مناسبت روز جهانی زن به عنوان مثال

"زن و نقش زن پس از انقلاب مشروطیت در عرصه سیاست ایران بسیار چشمگیر بوده است. از کشف حجاب در سال ۱۳۱۴، تفویض حق رای به زنان در سال ۱۳۴۲ و انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، انقلاب فرهنگی، حجاب اجباری، ممنوعیت های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی برای زنان ایرانی و جایگاه زن در قانون اساسی که او را یک انسان نیمه فرض می کند.

پس از استقرار جمهوری اسلامی و در طی سی و پنج سال گذشته، خشونت علیه زنان، تبعیض و نابرابری در همه عرصه ها و در لابلای قوانین زن ستیز به چشم می آید.

با وجود حکومتی مستبد و زن ستیز، موثرترین راه ایجاد شبکه های مردمی و اجتماعی بمنظور آگاه سازی، آموزش جمعی و پشتیبانی از قربانیان نابرابری و تبعیض در جامعه است."


یعنی کشف حجاب به مثابه یک حضور چشمگیر در عرصه سیاست محسوب می‌شود.

بعد، انقلاب فرهنگی از جمله ظلم‌های تحمیل شده به زن است؟؟

ممنوعیت‌ها هم که معلوم نیست، چیست اصلا؟

خشونت علیه زنان، چادر از سر کشیدن است  یا اینکه بگویی حجاب

بگذار؟ یعنی نمیفهمند....می‌فهمید؟ نمی‌فهمند...



خلاصه که صفحه مفرحی‌ست!!
بسی خوش رفت

پ.ن: ارزش یک بار سر زدن را دارد






[ چهارشنبه 18 تیر 1393 ] [ 12:25 ق.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه