تبلیغات
من واقعی یک دختر چادری - با نام مستعار

من واقعی یک دختر چادری

عاشق سایه مخروطی شکلم شدم که هیچ نقصی بهش وارد نیست...

با نام مستعار

بسم الله


کاش یکی از این‌هایی که ادعای تمدن‌شان گوش فلک را کر کرده آنجا بود.

شب اربعین بود، قرار بود ساعت 6 صبح برویم میدان امام حسین (ع)، خواب ماندیم، بدجور جا مانده بودیم. خودمان را رساندیم به میدان شهدا که از آن جا به جمع بپیوندیم، ولی بازهم دیر بود، دیگر داشت گریه‌ام می‌گرفت، غرفه‌ها داشتند جمع می‌شدند، باران هم می‌بارید و ما هم مبهوت بودیم از این همه جاماندگی...


از یکی از غرفه‌ها بهمان چای تعارف کردند، داشتیم رد می‌شدیم که یکی از غرفه‌ها پاکت نامه‌ای به سمتمان گرفت، من رد شدم، دوستم یکی از آن پاکت‌ها را گرفت، چقدر طراحی پاکت نامه آشنا بود، ذوق کردم و برگشتم تا من هم یکی دیگر بگیرم برای خودم، "Letter 4u" بود.


حالا انگار انرژی گرفته بودم، زیر باران بازش کردم تا برای بار چندم بخوانمش ولی باران نگذاشت، دیر رسیدیم ولی رسیدیم، حالا ماهم زائر پیاده روی اربعین شده بودیم...


دوستم سال قبل این موقع را در پیاده روی نجف تا کربلا بوده، کلی حرف داشت برای گفتن و من هم گوش شده بودم برای شنیدن؛


می‌گفت آنجا می‌توانستی تمدن واقعی را ببینی، همان جامعه مؤمنانه ایده‌المان که انگار همه دل‌ها یکی‌ست...
هیچکس طمع خوردن و پوشیدن و نشستن و جلو زدن نداشت، انگار آمده بودند برای از خود گذشتگی، مثلاً اگر در موکبی غذایی به کسی نمی‌رسید، نگران نبود و حرص نمی‌زد تا برود اول صف و ده‍‌ها نفر را زیر پا له کند، مطمئن بود چند قدم بعد روزیش خواهد رسید، هرچند کاش و ای کاش، ایمانمان به رزاقیت خداوند هم همینقدر بود.


می‌گفت با خانواده‌ای آشنا شده که یکی از آن‌ها تمام سال کار کرده و هردو خانواده را تأمین مالی کرده و آن یکی کار کرده تا بتواند در پیاده روی موکب داشته باشد و خادمی زائران را بکند.


می‌گفت در حرم یک پیرمرد سوار بر ویلچر را دیده با نوه 5 ساله‌اش که راهی پیاده‌روی شده بودند، هیچ کدام نه سواد داشتند و نه پول؛ ولی عشق و ایمانشان، کربلاییشان کرده بود.


می‌گفت و می‌گفت و من شاهد زنده این ماجرا بودم در پیاده روی حرم شاه عبدالعظیم حسنی...


یکهو یک موتوری ایستاد و یک آبمیوه یا شیر به کودکی که در اغوش مادرش گریان بود، داد، با لبخند؛ بدون اینکه نامی بپرسد و نشانی!!


همین‌طور داشتیم می‌رفتیم که پسرکی بیسگوئیت تعارفمان کرد، ما رد شدیم و تشکر کردیم، پسر کوچولوی دیگری با دلخوری آمد و گفت: نذار زائر دست خالی رد بشه...


پیرزن‌هایی را می‌دیدی که شاید به سختی راه می‌رفتند و هرچند قدم یکبار می‌ایستادند نا نفسی تازه کنند و دوباره ادامه دهند، خودشان را با پلاستیک پوشانده بودند، برای امان از باران...


مسیر پر بود از این صحنه‌ها که لابلای دود اسپند چشممان را نوازش می‌داد؛


باران بارید و بارید و زائران رفتند و رفتند


تا رسیدند


                     یک نماز دلچسب و یک زیارت مطلوب؛



در روز اربعین همه ماراشناختند

با نام مستعار "زیارت نرفته ها"

 


یا حق...



برچسب ها:پیاده روی اربعین، تمدن اسلامی،
[ شنبه 21 آذر 1394 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه