تبلیغات
من واقعی یک دختر چادری - لیلای ما

من واقعی یک دختر چادری

عاشق سایه مخروطی شکلم شدم که هیچ نقصی بهش وارد نیست...

لیلای ما
بسم الله

دیروز ما چقدر بد بود...

گفتند یک اتوبوس چپ کرده، خب مثل همیشه تأسف خوردیم از وضعیت جاده‌ها و 

تکرار این حوادث و ...

ولی انگار این بار فرق می‌کرد. خواهرش گفت لیلا هم در این اتوبوس بوده و پدرو مادرش 

در راه کرج هستند برای پیدا کردن لیلا...

داشتیم دعا میکردیم که لیلای ما سالم باشد و مشکل خاصی پیش نیامده باشد

تا اینکه لیست اسامی کشته شدگان آمد...آخرین اسم؛

خانم ...

این که فامیلی لیلای ما بود!

ولی نه؛ همه مطمئن بودیم که به این خبرگزاری‌ها نمی‌شود اعتماد کرد.


ولی چند ساعت بعد در گروهمان خواندیم:"انا لله و انا الیه الراجعون"

بهت زده بودیم، مگر می‌شد؟

لیلا که سنی نداشت

از من شاید یک سال بزرگتر بود


همه از خاطراتشان با لیلا می‌گفتند و دل‌هایمان می‌سوخت...

همه از اینکه لیلا چقدر در مسیری که داشتند مؤثر بوده می‌گفتند...

من اما؛


خیلی به لیلا نزدیک نبودم؛ نه مثل بچه های بسیج و نه مثل هم اتاقی‌هایش...

ولی از آن ادم‌هایی بودم که همیشه مهمان اتاقشان در خوابگاه بودم و همانی که

لیلا سید خطابش می‎کرد.

شاید مثل خیلی‌ها هم نگویم که لیلا چقدر روی من کار فرهنگی کرد ولی حالا می‌بینم 

با رفتنش روی همه کار فرهنگی کرد

همه فهمیدیم که چقدر مرگ نزدیکمان هست و چقدر ما غافلیم...

همه شروع کردیم به حلالیت طلبیدن؛ یادمان افتاده بود که شاید دل کسی را شکسته باشیم.

همه ما یک چیزهایی را فهمیدیم


حالا لیلا از بین ما رفته  و ما هنوز خاطراتش را مرور می‌کنیم و هنوز آرزو می‌کنیم کاش 

همه این‌ها دروغ باشد و باز لیلا با ما بیاید جهادی و جنوب و مشهد...

برای ما روی منبر برود و اگر معده درد داشتیم و رفتیم اتاقش، برای ما چای نعناع دم کند...

شاید کمی دلمان لرزید و گفتیم که شاید یک ساعت دیگر من هم نباشم، حتی برای لحظه‌ای 

این را فهمیدیم ولی حیف که به قیمت رفتن لیلایمان بود...


خیلی‌ها آمدند و گفتند که از لیلا راضی هستند، کاش لیلا هم از ما راضی باشد...


برای شادی روح این بسیجی مخلص صلوات...




برچسب ها:بسیجی، لیلا،
[ یکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه