تبلیغات
من واقعی یک دختر چادری - دوس جونام...

من واقعی یک دختر چادری

عاشق سایه مخروطی شکلم شدم که هیچ نقصی بهش وارد نیست...

دوس جونام...
انگار یه آدمایی تو زندگی ما ها هستن که میتونیم همه چیمونو باهاشون تقسیم کنیم
خنده ها و گریه ها، دغدغه ها و دعوا ها، شوخیا و اخم وناراحتی و خلاصه همه چیمونو...
من از این آدما دارم دور و برم
برگردم عقب یکمی:
اردوی مشهد دانشکدمون، مکانیک و م.شیمی ام اومده بودن همون موقع
تو حرم دیدمشون
خیلی نمیشناختم یکیشونو، ولی با اون یکی صمیمی تر بودم، اونی که خیلی نمیشناختمش مثل همیشه هی سعی میکرد یه سری لبخند مسخره و از سر دوستی تحویلم بده، من که باور نکردم
چرخید و چرخید...
آخرای سال کاری بود، از اونی که خیلی نمیشناختمش بدم نمیومد خیلی، طاهره داشت از مسئول آینده مجمع میگفت که من پریدم وسط و گفتم: مریم...
مریم شد مسئول مجمع، (البته نه به خاطر حرف من، کسی ما رو حساب نمیکرد که، گفتم اینو که یعنی من از اولش نظرم روش بود)، همونی که خیلی نمیشناختمش منم شدم بازوی راستش(بازوی لق راست)
نیلوفر که اون یکی بود شد مسئول کنگره شهدای دانشگاه
دری به تخته ای خورد و نمیدونم امام رضا چجوری تصمیم گرفت ما سه تا کله پوکو بطلبه
رفتیم مشهد سه تایی
حالا دیگه میشناختیم همو
بچه های منم اومده بودن: الهام، نرگس، مرجان، فاطمه، نجمه و کلی دیگه از بچه ها
سه تایی و گاهی چهارتایی با نفیسه میرفتیم حرم
چقد گریه میکردیم اونجا و بعدش مث آدمای الکی خوش کلی خوش میگذروندیم و میخندیدیم و اسمشو میذاشتیم شعف بعد از گریه
از مشهد با یه کوله بار خاطره و البته سواد!!برگشتیم


آقا واسم خواست و من شدم مسئول اردو معارفه
نیلوفرم که مسئول مراسمات و مریمم طفلک نفهمیدیم چیکاره ست
تو لحظه های سنگین و سخت اردو کنار هم بودیم و در بدترین شرایط یکی یه چیزی میگفت که حتی شده یه خنده الکی جا میذاشت رو لب اون یکی
و امروز، روز بزرگ عرفه...
باز ما سه تا باهم بودیم
با هم گریه کردیم، زانو به زانوی هم
و در کوچکترین فرصت بینش باز خندیدیم
و خیلی خندیدیم
همه مسجد چشمشون به ما بود مثل هرجای دیگه که ما باهمیم
دوستیمونو گنده گنده کن خدا جون



[ سه شنبه 23 مهر 1392 ] [ 09:28 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه