تبلیغات
من واقعی یک دختر چادری - درس‌های مادربزرگانه

من واقعی یک دختر چادری

عاشق سایه مخروطی شکلم شدم که هیچ نقصی بهش وارد نیست...

درس‌های مادربزرگانه

 

امروز به مناسبت عید فطر به همراه عروس و داماد خانواده محترممان رفتیم خانه مادربزگه که هزار تا قصه داره

بسی خوش رفت

امروز دو درس از مادربزرگ گرفتم: یکی در باب مسلمان نمایی خودم و یکی در باب فرزندآوری

در باب مسلمان نمایی ما:

مادربزرگ که داشتند درمورد یکی از همسایه هایشان که درمورد شهادت حضرت علی ع نگاه اشتباهی داشته صحبت میکردند و میگفتند که مشکل از انجاست که کسی چیزی به اینها یاد نداده، در همان گیر و دار به شکل یک هویی رو به حقیر کردند و گفتند: تو که انقد ادعات میشه اصول دینو بگو ببینم؟؟!! (به دلایل نامعلومی مادربزرگ فکر میکنند من خیلی ادعا دارم)

من که حسابی شوکه شده بودم شروع کردم به گفتن اصول دین، البته پس از حدود 20 ثانیه مکث،

و این یعنی افتضاح

منی که درمورد گفتن اصول دینم 20 ثانیه فکر میکنم، حق ندارم طوری رفتار کنم که بعضی فکر کنند ادعایی دارم

القصه اعصابمان ریخت به هم و کیفمان ناکوک شد





این از این، و اما در باب فرزند آوری

امروز مادربزرگ داشتند به جوانترهای جمع توصیه میکردند که بهتر است نفری یک بچه دیگر هم بیاورند، همین جوانترهای مذکور هم شاکی شدند که شرایط فلان و بهمان است، من هم در گوشه ای فقط بحث را دنبال میکردم و استثنائا اظهار نظر نمیکردم.

مادربزرگ بنده 8 فرزند داشتند که الان فقط پدر من و دو عمویم در قید حیات هستند و الباقی در کودکی از دنیا رفته اند.

مادر بزرگ میگفت ببینید الان در چنین روزی نوه هایم به من سر میزنند و وقتی یکی از آنها برای من کاری انجام میدهد، نوه دیگر هم مشتاق میشود تا کاری برای مادربزرگ انجام دهد.

واقعا اگر پدر من تنها فرزند مادربزرگ بودند، و ما تنها نوه ها، دیگر سر عیدی گرفتن چطور با هم دعوا میکردیم و به هم فخر میفروختیم که نوه های این پسر از آن یکی بیشتر عیدی گرفتند، یا مثلا اگر پدر من فرزندان کمتری داشتند، اصلا بهمان و به مادربزرگ خوش نمیگذشت.

کلا خیلی خوب است در زمان تنهایی آدم دور و برش شلوغ باشد و وقتی عموی ما قبل ازما خانه مادر بزرگ بوده نصف جعبه شیرینی خالی شده و ما زحمت مابقی آن را میکشیم.

اینجوری خیلی بهتر است گویا...



پ.ن:یک اتفاق جالب دیگر این بود که امروز برای یک دختربچه 5 ساله(سما بانو)، داشتم قصه کربلا را میگفتم، بحث بیعت با یزید و این ها خیلی سخت بود. چقدر قلب قشنگی دارند این بچه ها.



[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 04:38 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه