تبلیغات
من واقعی یک دختر چادری - چادرم

من واقعی یک دختر چادری

عاشق سایه مخروطی شکلم شدم که هیچ نقصی بهش وارد نیست...

چادرم
بسم الله

اول نوشت:این پست ربطی به فرجی دانا و استیضاح و مجلس و این مقولات ندارد
خواستم در پستی جداگانه دراین مورد صحبت کنم، که دیدم نه ارزشش را دارد نه خیلی فهمیدم چه شده...! حالا میاییم یک چیزی هم مینویسیم ناشی از غلط فهمی، بعد یکی را بیار باقالی بار کند...
در این باب همین بس که از عزل این دوست بزرگوار و میانه رویمان خوشحالم، با کمی حب و بغض این حس را پیدا کردم
وگرنه ایجاد تزلزل در وزارات خیلی نمیتواند مایه خوشحالی باشد
نوبتی هم که باشد نوبت جناب جنتی ست، جناب فرهنگ و ارشاد را عرض میکنم...
افسوس و صد افسوس که نوبتی نیست!





از این بحث که بگذریم
دیشب کلی برنامه ریزی کردم که برای اوقات بیکاری امروزم یکی از کتابهای نخوانده ام را با خودم ببرم و بخوانم
به این نتیجه رسیدم یکی از کتاب های حاج آقا مجتبی تهرانی در باب امر به معروف و نهی از منکر که مدت ها پیش خوانده بودمش را ببرم
فکر میکردم نیاز است دوباره بخوانمش
صبح که داشتم سعی میکردم از بین کتاب ها خارجش کنم، دستم به کتابی خورد و افتاد روی زمین
برش داشتم
یکی از زندگینامه های شهید باکری بود
از ایشان کتاب زیاد خوانده بودم، خیلی قصد مطالعه این کتاب را نداشتم، هدیه بود
ولی فکر کردم قسمت بوده امروز این کتاب را بخوانم
کامل مطالعه شد
خیلی خوشحال میشوم از دعوت شهدا



و اما بحث اصلی که از عنوان پست هم پیداست، "چادر"
یک ماه پیش با یک خانم مذهبی مانتویی خوش پوش و مقید و نماز جعفر طیار خوان آشنا شدم
کم کم با هم عیاق شدیم(عیاق را همینجوری مینویسند فکر کنم)
بنده را یک جور خاصی نگاه میکرد و من متوجه شده بودم سوژه خودم نیستم، بلکه چادرم است
اینجایی هم که ما هستیم عجیب و غریب ترین موجود ممکن یک دختر چادری ست
میفهمیدم که چادر را خیلی دوست دارد
ولی هیچ نمیگفتم تا خودش به حرف بیاید
بالاخره امروز حرف زد
او:خیلی دوست دارم چادری بشم
من:حتما بشو، خیلی خوبه
او:آخه نگرانم، میترسم نتونم جمعش کنم، میترسم رفتارام در شأن یه خانم چادری نباشه
من:حرفت درسته و باید بتونی شأن چادر و حفظ کنی، تو شروع کن خدا خودش جفت و جور میکنه، مثل خودم!! و شروع کردم قصه چادرم را که شهره آفاق است را برایش تعریف کردم
مدام چشمهایش گرد میشد، باورش نمیشد خیلی چیزهارا
بعد از اتمام حرف ها:
من:خب حالا برنامت چیه؟
او:از اول امسال تصمیم دارم چادری بشم(با کلی خوشحالی و انتظار برای شنیدن صدآفرین از حقیر)
من:به لزوم چادر رسیدی؟
او:آره دیگه
من:پس چرا از اول سال؟؟!! لزوم یعنی اینکه نتونی بدون چادر از خونه بیای بیرون، اگه اینجوری شدی پس این مدت چجوری میخوای بری بیرون اگه که نه پس به لزومش نرسیدی، برو بیشتر فکر کن
خیلی خورد تو ذوقش
پاشد و با یک لبخند متفکرانه رفت

من واقعا معتقدم که باید چادر بشود قسمتی از وجودت تا بتوانی همیشه حافظش باشی تا حافظت باشد...

میدانم همین روزها با چادر میبینمش




پ.ن:چادر همه چیز است...اگر همه چیز هم نباشد خیلی چیز بزرگی ست.




[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 06:16 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه