تبلیغات
من واقعی یک دختر چادری - نامیرا

من واقعی یک دختر چادری

عاشق سایه مخروطی شکلم شدم که هیچ نقصی بهش وارد نیست...

نامیرا

بسم الله

آدم فکر میکند قضیه کربلا و عاشورا خیلی روشن است

یک عده ای ست قرمز زدند که یزیدی هستند و خدا دوستشان ندارد و یک عده ای سبز پوشیدند و حسینی هستند و خدا دوستشان دارد

آن عده اول مأواهم النار ولبئس المصیر و عده دوم یهدیهم ربهم بإیمانهم تجری من تحتهم الأنهار فی جنات النعیم .

حالا جزئی تر هم که نگاه کنیم این ها کمند و آن ها زیاد

این ها تشنه اند و آن ها سیراب

این ها با خدا اند و آن ها ناخدا

این ها شهید شدند و آن ها به درک واصل شدند

این ها مردند و آن ها نامرد...



اما انگار قضیه پیچیده تر از این حرف ها بوده

داشتم کتاب "نامیرا" را میخواندم و نمیدانم چرا تاحالا نخوانده بودمش

اگر جایز به فتوا دادن بودم، خواندنش را بر هر مکلفی واجب میکردم

چه کسانی بودند که با دل خدایی و با حرف های قشنگ و نیت پاک راه را تشخیص ندادند و چه کسانی از ترس دنیایشان آمدند و گفتند ما با حسین بن علی بیعت میکنیم

قصه عاشورا را زیاد شنیدم، از رفتگانش، از برگشت کنندگانش...

و آخر قصه را هم میدانم

ولی وقتی داشتم ماجراهای قبل از واقعه و روند رسیدن به عاشورا را میخواندم، بارها شک کردم، حرف های به ظاهر قشنگی گولم زد و تشخیص برایم سخت بود و چه امتحانی بوده

ما هم که هی میگوییم کاش بودیم آن زمان ها

نخیر...

بد امتحانی بوده

یک سردار پهلوان منش که در جنگ با مشرکان همیشه سرآمد و در رکاب مولا بوده. کسی به نام عبدالله بن عمیر که از بزرگان قبیله بنی کلب بود، میگفت هرکاری میکنید تفرقه نیندازید بین مسلمین

الان که ولی امر مسلمین، پسر معاویه است یا اینکه "نعمان" حاکم کوفه است، باید همه اطاعت کنند و فرصت سوء استفاده به مشرکان ندهند از این تفرقه ای که افتاده.

میگفت: به جای تفرقه و جنگ باید سرزمین اسلامی را به دوران شکوهش در زمان پیامبر برگردانیم

میگفت: ما با یزید بیعت کردیم و نباید پیمان بشکنیم، مگر در قرآن نیامده بر سر عهد و پیمان خود بمانید

میگفت:اصلا چرا مسلمانان به روی هم شمشیر بکشند؟ شمشیری که فقط باید در مقابل مشرک از نیام خارج شود؟




خیلی حرفهای قشنگی هستند، بی پایه هم نیستند

فتنه همینجوری هاست

تشخیصش سخت است

آن وقت لقلقه زبان امثال من ها شده"فتنه"، "فتنه گر"، "آشوبگر" بعضا ضد ولایت فقیه و این جور حرف ها

که هر جا دیدیم طرف تیپش به ما نمیخورد سریع با یکی از عبارات فوق از شخصیت فارغش کنیم.


همونجایی که شاعر میگه:

مرز در عقل و جنون باریک است

کفر وایمان چه به هم نزدیک است


چه عبدالله ها که راه را غلط فهمیدند ولی فکر و ذکرشان اسلام بود و مردم، اما سنجید، ایستاد، رانده شد، تنها شد و وقتی حق بر او مسجل شد، آنقدر مقرب شد که حسین بن علی وعده دیدارش را به انس داد


و چه زبیر ها که از ترس جانشان و آبروی قبیله شان آمدند در صف بیعت کنندگان ، اما تا قدرت را در طرف مقابل دیدند، رفتند برای کاسه لیسی و بوسیدن دست قدرت


و چه عمرو ها که حق خواهند، شجاعند، مردند ولی پایشان را پیش پای مولا میگذارند، آنقدر پیش میگذارند که میشود نافرمانی و بعد میشود در صف مقابل ایستادن


و چه ربیع ها که خونخواه پدر بودند، کینه شامی در دل داشتند، اما در گفتار و منش عبدالله صدق میدیدند و متزلزل میشدند


و چه سلیمه ها که در کودکی رزم آزمونی کردند و از پدر معرفت آموختند و در جوانی تصمیم قاطع بر یاری امام، به قیمت شمشیر کشیدن بر پدر گرفتند


و چه بشیرها (بشیر آهنگر) که کسی نفهمید کجای قصه کربلاست ولی در تمام قصه حس میکنی چه مرد نیک سیرت و ولایت مداری ست


و چه شریح ها که حکم خدا را به پشیزی فروختند


و چه ام ربیع ها که راه را نشان فرزند میدهند، از شهادت تازه دامادشان در رکاب مولا باکی ندارند و میمانند پای بیعتشان


و چه مسلم ها که تحت هیچ شرایطی و فشار اطرافیان و بیم جان از فرمان امامش مبنی بر اینکه مسلمین نباید شروع کننده جنگ باشند، تخطی نکرد، درحالیکه هم یاور داشت هم قدرت و سلاح...


فقط دوست دارم بدانم نامیرای این قصه کیست؟


-----------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: بخوانید و آگاه باشید که خدا با خوانندگان است....

پ.ن2:مقاومت عزیزانمان در فلسطین منجر به آتش بس در نوار غزه شد، مقاومت یعنی این 

پ.ن3:روزمونم مبارک پیشاپیش

 



[ سه شنبه 4 شهریور 1393 ] [ 08:53 ب.ظ ] [ سادات موسوی ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه